کارل پوپر و نظریۀ دموکراسی
کارل پوپر و نظریۀ دموکراسی
نویسنده : John Mattausch
مترجم : علیرضا نصیرزاده بکرآباد – 81
منبع : دایرة المعارف دموکراسی
فیلسوف علم بریتانیا ، کارل ریموند پوپر (1902-1994) به نظریۀ دموکراسی کمک های مؤثری کرده است . کل آثارش حاکی از این عقیده است که حقیقت و آزادی ملازم هم اند و باید از خطرات استبداد ، محافظت شوند .
او متولد وین اتریش است . هنگامی که از سرزمین مادریش به خاطر تهاجم نازی ها فرار کرد ، کار دانشیاری را در کالج کنتربری نیوزلند بر عهده گرفت . به محض شنیدن تجاوز هیتلر به اتریش ، تصمیم به نوشتن کتاب « جامعه باز و دشمنان آن » کرد که تحلیلش از استبداد سیاسی و علیه آن است .
این کتاب معروف ، نقد عالمانه از دشمنان آزادی دموکراتیک ، به کار قبلی پوپر در فلسفه علم نزدیک شد . پوپر ، در اواخر جنگ جهانی دوم به انگلستان رفت وتا زمان باز نشستگی اش ( در سال 1969) در مدرسه اقتصادی لندن تدریس کرد . او در سال 1965 ملقب به سر ( یا شوالیه ) شد .
از دو جریان روشنفکری غالب یعنی پوزیتویسم منطقی و فلسفه زبان جدا شد ودر صدد تفکیک علم از شبه علم ، به وسیله دفاع از یک متدولوژی «عقل گرایی انتقادی » بر آمد.
محور اصلی متدولوژی پوپر ، رد استقراء گرایی است که به جای آن از اصل ابطال استفاده می کند. این که مسأله استقراء ، ادعای علم راکه بر روی یک پایه محکم تجربی استوار است ، زیر سؤال می برد ؛ نخستین بار توسط فیلسوف قرن هیجدهم – دیوید هیوم – مطرح شد . مسأله به آسانی قابل فهم است : ما نمی توانیم از اینکه چگونه بارها و به دفعات زیاد در گذشته ، شاهد یک حادثه یا رویداد بوده ایم ، نتیجه بگیریم که در آینده هم آن رویدادباید با همان شیوه و فرآیند اتفاق بیفتد . ازمثال خود پوپر استفاده می کنیم : علی رغم اینکه ما قوهای سفید زیادی دیده ایم ، نمی توانیم بر اساس این تجربه ادعا کنیم که همه قوها سفیدند . راه حل پوپر برای این مسأله اساسی با تمام ساده اش ، برجسته و زیرکانه است . با اینکه هیچ میزانی از مدرک و شاهد ، قطعاً نمی تواند یک ادعا را اثبات کند ، پوپر استدلال کرد که تنها یک مورد نقض از مدرک و شاهد می تواند آن ادعا را ابطال کند ( مشاهدۀ تنها یک قوی سیاه یقیناً اثبات می کند که همۀ قوها سفید نیستند ) . ابطال پذیری ، بیش از اثبات پذیری برای علم یک پایۀ محکم فراهم می آورد. پوپر ، علم را به عنوان یک سری از حدسها یا احتمالات می دید که راه ، نسبت به ابطال آنها در آینده باز است . ترقی و پیشرفت یقیناً با کشف آنچه که صحیح نیست ، به دست آمده است .علم به عنوان حدس هایی که رویشان به تکذیب و ابطال باز است ، از حوزه هایی که ادعای علمی دارند تفکیک شده است . اگر چه در نظر پوپر ، بیشتر نظریۀ سیاسی مارکسیست ، نه ضرورتاً کارخود مارکس ، نمی تواند به عنوان یک علم حقیقی لحاظ شود ؛ چرا که نمی تواند به وسیلۀ شهود تجربی یا عینی ابطال شود . نیمۀ دیگر نقد پوپر از مارکسیسم ، به وضوح با ناامیدی اش از نهضت چپ اتریش در سالها ی قبل از جنگ جهانی دوم ایجاد شد که شامل دو استدلال مهم می شود :
اولاً برای اینکه ما نمی توانیم آنچه را که شناخت علمی آیندۀ ما خواهد بود ، پیش بینی کنیم ( اگر می توانستیم ، تا به حال آن را شناخته بودیم ) ، ما نمی توانیم آیندۀ تاریخ را پیش بینی نمائیم .
و دوماً ، تاریخ به صورت مجموعه ای ازدر اتفاقات تبلور می یابد، پس در آنجا قوانین واقعی تحول تاریخی – اجتماعی وجود ندارد و هر نظریۀ سیاسی که بر اساس قوانین متغیر تاریخی است ، بنابر باید اشتباه و خطا باشد .
مخالفت پوپر با مفهوم قوانین ضروری تاریخ – مکتب فکری ای که او آن را
« فلسفۀ اصالت تاریخ » نامید – به وسیلۀ نظریاتش در باب طبیعت موجودات انسانی ، مورد حمایت قرار گرفت . او انسانها را به عنوان حل کنند گان مسائل می نگریست و تحول اجتماعی را به گونه ای می دید که از این تمایل انسانی متأثر می گردد . و لیکن ، تلاش های مداوم برای حل کردن مسائل ، موجب نتایج ناخواسته و پیش بینی نشده ای می شود که ما را با فرصت های جدید و مسائل پیش بینی نشده مواجه می سازد.
«جامعۀ باز » ، تصور پوپر از جامعه ای است که باید به شکلی سازمان یافته باشد که ازآزادی فردی محافظت کند . چنین جامعه ای باید یک دموکراسی کثرت گرا باشد که در آنجا انتقاد می تواند به طور آزادانه ، با امید به اینکه کاملاً مؤثر خواهد بود ، ادا شود .
سیاستمداران باید نسبت به نتایج ناخواستۀ سیاستها و بر نامه هایشان آگاه باشند و باید نسبت به اصلاح یا ترک آن دسته از عملکردهای سیاسی که حوادث ، انتظار وقوعشان را باطل می کند ، آماده باشند ؛ خط مشی سیاسی نبایست معطوف به حداکثر کردن خوشی و شادی باشد که به دست آوردنش مشکل است ، بلکه باید معطوف به کاستن ازرنج و سختی قابل اجتناب باشد. خط مشی سیاسی باید در مقیاس کوچک صورت بندی شود ، به روشنی مراحلی را بیان کند که مقدمات قابل ابطال آن بتواند مورد آزمون واقع شوند .
در مقابل ، بهترین نمونه برای « جامعۀ بسته » حکومت استالین است که در آنجا مأموران دولتی در این شناخت راسخ اند که وضعیت سیاسی شان اساساً درست و مطمئن است که آنها می توانند قوانین تحول اجتماعی را تشخیص دهند ، آنها به هیچ انتقادی از سیاست ها یشان تن در نمی دهند ؛ چرا که برخطا بودن حکومتشان هرگز نمی تواند اثبات شود ، آنها اظهار می کنند که انتقاد بعضاً می تواند مخرب باشد ، ولی بعضاً برای تنبیه وآگاهی لازم است .
به نظر پوپر ، دموکراسی برتر است نه به این علت که اکثریت قادرند حکومت کنند ، بلکه بدین سبب که در یک دموکراسی این امکان هست که از دست حاکمان فاقد صلاحیت و بد خلاص شویم . این حکم به پوپر کمک کرد تا پارادوکس یا تناقض حاکمیت را رفع کند ، پارادوکس مزبور در فرض جامعۀ دموکراتیکی که در آنجا اکثریت ، حکومت یک دیکتاتور را انتخاب می کنند ، مطرح شد . به نظر پوپر ، اگر حاکمیت آزادی از هر ناحیه ای مورد تهدید واقع شود ، شهروند حق دارد و مؤظف است مقاومت کند و نهادهای دموکراتیکی را که به عنوان یک سد در برابر استبدادند ، مورد محافظت قرار دهد .
هم چنین اگر آزادی افراد ،به وسیلۀ نظام اقتصادی تهدید شود ،حکومت باید مداخله کند . پوپر تأکید کرد که لازم است آزادی و هم چنین آمادگی و توانایی افراد برای اظهار انتقادهای مؤثر مورد محافظت و حمایت قرار گیرد .
قدرت نوشته های پوپر در زمینۀ نظریۀ دموکراسی ، از پایۀ فلسفی واحدشان و از روشنی ، سازگاری منطقی و از ظرافت و زیبائی ایده هایش ناشی می شود .
علیرضا نصیرزاده بکرآباد