نظریه گایا، در رابطه با شعور زنده سیاره زمین

 

نظریه گایا، در رابطه با شعور زنده سیاره زمین

 

آیا ممكن است كل سیاره زمین، همانند یك درخت، موجودی زنده باشد؟ آیا ممكن است یك شعور زنده در تمامی سیاره ما جاری باشد؟
آیا ممكن است كل سیاره زمین، همانند یك درخت، موجودی زنده باشد؟ آیا ممكن است یك شعور زنده در تمامی سیاره ما جاری باشد؟ شاید باور نكنید اما این دقیقاً همان نظری است كه برخی از دانشمندان، مدتی است آن را مطرح كرده اند. اما صحبت از «روح زمین» ، آن هم از سوی دانشمندان - و نه مثلاً سرخپوستان - بسیار غیرمنتظره به نظر می رسد. اگر شما هم كنجكاو شدید، با این داستان واقعی همراه شوید . . .


در یك بعد از ظهر پاییزی در سال ،۱۹۶۵ یك دانشمند انگلیسی به نام دكتر جیمز لاولاك كه برای سازمان فضایی آمریكا (ناسا) كار می كرد، در دفتر كارش در كالیفرنیا نشسته بود و به سؤالاتی فكر می كرد كه مدت ها ذهن دانشمندان را به خود مشغول كرده بود. این سؤالات، همگی به موضوع شگفت انگیز استمرار «حیات» در سیاره ما بازمی گشت.
یكی از این سؤالات، در مورد مناسب ماندن شرایط حیات در دریاها بود. همان طور كه می دانید صدها میلیون سال است كه آب باران، سطح زمین را می شوید و مواد معدنی را در خود حل كرده و به دریاها می ریزد. سپس این آب، دوباره از سطح دریا تبخیر شده و بازهم به صورت باران درمی آید. اما با توجه به آنكه این چرخه، میلیون ها سال متوالی ادامه داشته، پس باید تاكنون آب دریاها از نمك، اشباع شده بود و همگی دریاها به شوره زار تبدیل می شدند اما چنین اتفاقی رخ نداده است.

ادامه نوشته

تئوری آشوب(chaos Theory)

  

 مقدمه

درچند دهه اخير ؛ انقلاب عظيمي درعلوم طبيعي بوده ايم . اين انقلاب درشيوه درك وتبيين پديده ها ؛ به وسيله انديشمنداني صورت گرفته است كه درساليان گذشته ؛ تبيين هاي خودرا درقالب هاي منظم ومشخص ارائه مي دادند.جهان رامجموعه  اي ازسيستم هايي تصور مي كردندكه مطابق باقوانين جبري طبيعت به طريقي مشخص وقابل پيش بيني درحركت است .ازاين رو ؛ معتقد بودندمعلولها به صورت خطي ؛ برآيند علل خاصي هستند .اكنون آنها برنقش خلاقانه بي نظمي وآشوب تآكيد كرده وجهان رامجموعه اي از سيستمهائي مي دانند كه به شيوه هايي خود سازمان ده عمل مي نمايند وپيامدهاي اين شيوه زندگي وجود حالات  غير قابل پيش بيني وتصادفي است .اما در اين شرايط ؛ قوانين جبري طبيعي كماكان حاكميت دارند وپي برده شده كه سيستم ها به شيوه اي دوراني عمل مي كنند كه درآن بي نظمي منجر به نظم ونظم منجر به بي نظمي مي شود .امروزه ديگر  تصور ساده ازنحوه فعاليت جهان جاي خود رابه تصوري پيچيده وپارا دوكس گونه داده است .

اين علم جديد ؛ تئوري پيچيدگي ناميده مي شود وجنبه اي ازاين علم كه توجه همگان را به خود جلب كرده است  ؛ تئوري آشوب يا نظم دربي نظمي ناميده مي شود.

نظريه " نظم غايي " يا " نظم دربي نظمي " به ما ابزار حل مسائل پيچيده را درمحيط پرآشوب وآكنده ازتغيير دتحول امروز وفردا مي دهد.

نظريه نظم غائي پس ازدو نظريه نسبيت و كوانتوم ؛ سومين انقلاب علمي عصر حاضر است .نظريه نسبيت ؛ نظريه نيوتوني زمان و فضاي مطلق را درهم ريخت و نظريه  كوانتوم ؛ روياي سنجشهاي دقيق ؛ قابل كنترل ومتقن را برهم زد ونظريه نظم غائي پيش بيني هاي يقيني را كه از انديشه هاي لاپلاس نشآت مي گرفت زير سئوال برد.

تئوري آشفتگي يا آشوب براي اولين بار ازسال 1965 توسط دانشمندي بنام ادوارد لورنزEdvard Lorenz ) ) درهواشناسي به كاربرده شده وآنرا به يك علم تبديل نموده وسپس درحيطه تمام علوم ومباحث تجربي ؛ رياضي ؛ رفتاري ؛ مديريتي واجتماعي واردشده واساس تغييرات بنيادي درعلوم بويژه هواشناسي ؛ نجوم ؛ مكانيك ؛ فيزيك ؛  رياضي ؛ زيست شناسي ؛ اقتصاد ومديريت را فراهم آورده است .

 بي نظمي يا آشوب چيست ؟

 Chaos  در لغت به معني درهم ريختگي ؛ آشفتگي وبي نظمي است ومترا دف آن در مكانيك Turbulanceيا تلاطم مي باشد اين واژه به معني فقدان هرگونه ساختار يا نظم است ومعمولا درمحاورات روزمره آشوب وآشفتگي نشانه بي نظمي وسازمان نيافتگي به نظر آورده مي شود وجنبه منفي دربردارد. اما در واقع با پيدايش نگرش جديد وروشن شدن ابعاد علمي ونظري آن امروزه ديگر بي نظمي وآشوب به مفهوم سازمان نيافتگي ؛ ناكارائي ؛ ودرهم ريختگي تلقي نمي شود بلكه بي نظمي وجود جنبه هاي غيرقابل پيش بيني واتفاقي درپديده هاي پوياست كه ويژگي خاص خود را داراست .بي نظمي نوعي نظم غائي دربي نظمي است .

ادامه نوشته

تردید در صحت نظریه‌ انفجار بزرگ

تردید در صحت نظریه‌ انفجار بزرگ

 محمدرضا طباطبایی

طبق نظریه‌ مه بانگ جهان حدود 13 الی 14 میلیارد سال پیش بر اثر یک انفجار بزرگ به وجود آمده است . یعنی هنگامی که یک توده‌ بسیار متراکم و به شدت داغ ساخته شده از ذرات بنیادی بر اثر یک نیروی غیر قابل تصور از هم پاشیده است . در این انفجار بزرگ اتم‌های هیدروژن ، نخستین اتم‌هایی بوده‌اند که به هستی پا نهاده‌اند . بنابه این نظریه کل جرم و انرژی فعلی هستی ، قبل از انفجار بزرگ در گوی بسیار کوچک و چگالی  جای داشته است .

 

اینک ما سعی خواهیم کرد تا یک انفجار واقعی  را برسی کنیم !  

 

ادامه نوشته

نظریه انفجار بزرگ ( بینگ بنگ)

 

 نظریه انفجار بزرگ  

 

نظریه انفجار بزرگ در حال حاضر تنها توضیح ارائه شده درباره منشأ جهان می‌باشد که بطور گسترده پذیرفته شده است. انفجار بزرگ ، بسیار پر انرژی و پر حرارات بود و در ثانیه‌های اولیه پس از انفجار فقط تشعشع و ذرات زیر اتمی گوناگون در جهان وجود داشتند. تشعشعات باقیمانده از این انفجار هنوز به صورت امواج ضعبف مایکروویو در آسمان وجود داشته ، از زمین قابل ردیابی هستند. به این امواج تشعشع مایکروویو زمینه کیهان گفته می‌شود.

در اواخر دهه 1920،
ادوین هابل (1953-1889) ، ستاره شناس آمریکایی به بررسی نور دریافتی از ستارگان کهکشانهای دور دست پرداخت. او متوجه شد که طول موجهای این نور بلندتر از میزان مورد انتظار است. این پدیده که قرمز گرایی نام دارد، نشان داد که کهکشانها با سرعت زیادی در حال دور شدن از زمین هستند.

<><>
جهان زمانی کوچکتر از هسته یک اتم بود.





هر چه ما بیشتر به عمق کیهان نظاره می‌کنیم در واقع بیشتر به عمق زمان گذشته می‌نگریم. یک ستاره را که در فاصله 10 سال نوری قرار دارد به همان صورتی می‌بینیم که 10 سال نوری قبل بوده است. دورترین اجرامی را که انسان می‌تواند با تلسکوپهای بزرگ نجومی نظاره کند کوازارها هستند. (Quasar مخفف عبارت نجومی Quasistallar object و عبارت است از عضوی از گروههای گوناگون ستاره مانند که دارای پرتوهای قرمز استثنایی می‌باشند و غالبا از خود فرکانسهای رادیویی و نیز امواج نوری قابل دیدن منتشر می‌کنند.)

آنها در واقع کهکشانهای کاملا جوانی هستند که در مراحل اولیه شکل گیری به سر می‌برند. حال اگر انسان نگاهش را در سمت دلخواهی به دورتر و بازهم دورتر متوجه کند باید به مرزی برسد که در آنجا آغاز خلقت را مشاهده کند و به عبارت دیگر آن گاز داغ اولیه را ببیند که تمام کهکشانها ، ستارگان ، سیارات و موجودات از آن ایجاد شده‌اند. بنابراین می‌بایست پیرامون ما را پیوسته پوسته کاملا درخشانی در دور دست احاطه می‌کرد و آسمان هم می‌بایست شبها همچون روز روشن می‌شد اما این دیوار آتشین با سرعت زیادی از ما دور می‌شود زیرا که عالم لحظه به لحظه انبساط می‌یابد.

سرعت دورشدن به قدری زیاد است که نور این پوسته دارای طول موج بلندتری می‌شود که ما آن را فقط به صورت تشعشعات و
امواج رادیویی دریافت می‌کنیم. وجود این پرتوها را می‌توان با رادیو تلسکوپها به سادگی اثبات کرد این تشعشعات تکیه گاهی مهم برای اثبات فرضیه انفجار اولیه می‌باشد.

ادامه نوشته

مقاله نوشتن خوب است، ولي وسيله است نه هدف

 

مقاله نوشتن خوب است، ولي وسيله است نه هدف   

مصاحبه با دکتر گلشنی  

 

به نظر شما تعريف نخبگي چيست و آيا ميشود به همه كساني كه در كنكور رتبه ميآورند، نخبه گفت؟ نخبه كسي است كه نكات مهم را زود و سريع درك ميكند و وقتي با يكسري از مسائل برخورد ميكند، اهم و مهم را از هم تشخيص ميدهد و بلافاصله در موضوع غرق نميشود. مثلا از نظر من مرحوم آيتالله مطهري چنين حالتي داشت. او به هر مسئلهاي توجه نميكرد، بلکه به مسائل کليدي توجه داشت. انيشتين يا نيوتن هم متوجه بودند كه مسئله اصلي چيست. نخبه از نظر من آن کسي است كه تفاوت بين اهم و مهم و غيرمهم را تشخيص ميدهد و زود اصل قضايا را درك ميكند. كساني كه در كنكور يا المپياد رتبه ميآورند، لزوما نخبه نيستند، هرچند كه ميتوانند باشند. من اين مسئله را در شوراي عالي انقلاب فرهنگي هم صريحا عرض كردم و آقاي دکتر روحاني هم تاييد كردند. كنكور خصوصيات خاص خودش را دارد. بايد بروند يك چيزهايي را حفظ بكنند و بر برخي از مسائل كه متداول هستند، مسلط شوند. بنابراين هوش در كنكور موثر است، ولي آن پختگي را لزوما به همراه ندارد. من بعضي از المپياديها را ديدهام كه نخبه هم بودهاند. بعضي از آنها بر اثر كار زياد و فعاليت مسلط هستند، ولي همهشان لزوما نخبه نيستند. نكتهاي كه من در شوراي عالي انقلاب فرهنگي بر آن اصرار داشتم، اين بود كه تعريفشان را تعميم دهند، زيرا بعضيها در مراحل اوليه از عمرشان نخبگي خود را نشان نميدهند، حتي در ليسانس و فوق ليسانس، ولي يكمرتبه در دوره دکتري نشان ميدهند كه نخبه هستند. من نمونههاي خيلي بارز و ملموسي از اينها را ديدهام. دانشجويي داشتم كه ليسانسش را در دانشگاه اميركبير گرفته بود و براي فوق ليسانس به شريف آمد، و در آنجا اصلا خودش را نشان نميداد. درحاليكه در دكترا هر هفته ايده جديدي را مطرح ميكرد و واقعا معلوم بود نكات مهم را خوشهچيني كرده است. نخبگان را بايد كشف كنند و محدود به يك تعريف خاص هم نكنند. البته براي اينكه از پارتيبازي، كه متاسفانه در كشور ما بهشدت رايج است و حتي به جوايز معروف هم سرايت كرده است، پرهيز شود، بايد گروهي از اشخاص زبده كه ظن پارتيبازي كردن برايشان مطرح نيست، نخبگي را تشخيص دهند. صرف نوشتن مقاله و... اصلا دليل بر نخبگي نيست. كسي ممكن است فقط يك مقاله داشته باشد، ولي با همان واقعا نخبه باشد. يادم هست که يك وقت دانشآموزي كه جزو المپياديها بود و پدرش هم استاد دانشگاه شيراز بود، براي انتخاب رشته پيش من آمد. او ميگفت سر كلاسهايي كه براي المپياديها برگزار ميشد، وقتي از استاد سوال ميكردم، ميگفتند اين چيزها را نپرس، فعلا اين مسائل را حفظ كن و بقيهاش بماند براي بعد. ولي بعضيها كه نخبهاند، به اين جوابهاي موقتي قانع نميشوند. اموري نظير كنكور زود جواب دادن را ميطلبد، اما نخبهها تامل دارند. اين است كه واقعا بايد تعريفشان از نخبگي را اصلاح كنند. نخبگي ممكن است در هر مرحلهاي بروز كند. خدا بيامرزد مرحوم پروفسور عبدالسلام را. ايشان به من ميگفتند كه يكي از شاگردانشان تازه بعد از دكترا نخبگياش را نشان داد. من در اين چهل و خردهاي سال نمونههاي زيادي را ديدهام كه در مراحل متاخر دوران دانشجوييشان نخبگي خود را نشان دادند. افرادي هم بودند كه المپيادي بودند، اما به نظر من خيلي معمولي ميآمدند. افرادي هم بودند كه هم المپيادي بودند و هم نخبه بودند. بنابراين بايد تعريف نخبگي را دقيق كنند و افرادي هم اين كار را انجام دهند كه مسئله پارتيبازي درخصوصشان مطرح نيست. نخبگي يک مهارت ياددادني است؟ يعني ما ميتوانيم دانشجو يا دانشآموزمان را تبديل به نخبه كنيم؟ يك مقداري از آن فطري است. البته ميشود بيشتر و بيشترش كرد و حس خلاقيت را در فرد افزايش داد و باعث شد كه نخبگياش زودتر بروز كند. بعضيها از اول خيلي تيزند، مثل ابنسينا كه در نوجواني از همه علوم فارغ شد. بهطور خلاصه نخبگي تا حدي قابل پرورش است و ابزار آموزشي ميتواند روي آن تاثير داشته باشد.

ادامه نوشته

پوپر علیه افلاطون، ارسطو، هگل و مارکس/

 

پوپر علیه افلاطون، ارسطو، هگل و مارکس/ 

 نقدی بر کتاب «جامعه باز و دشمنان آن»  

نویسنده: قیصر(قیصر کللی)قیصر

خبرگزاری مهر ـ گروه دین و اندیشه: ایرادی که به پوپر وارد می دانم این است که وی هیچ گناهی را متوجه سقراط نمی داند و تمامی گناه را بر دوش افلاطون می گذارد و هم چنان سقراط در اندیشه پوپر در شمایلی از «پرومته» باقی می ماند.

برخی بر این ادعا هستند که کارل ریموند پوپر با بحث فلسفه علم و ابطال پذیری نظریه در ایران مطرح شده است. بحث فلسفه علم و ابطال پذیری نظریه آن چنان که این افراد ادعا دارند هیچ گاه در ایران به صورت جدی مطرح نبوده و تاکنون هم مطرح نیست. پوپر از زمانی در ایران به صورت فراگیر در میان جامعه روشنفکری مطرح شد که کتاب جامعه باز و دشمنان آن از وی در ایران ترجمه و انتشار یافت. نزدیک به دو دهه پیش از کتاب جامعه باز و دشمنان آن کتابهای دیگری از پوپر همانند «فقر تاریخی گری» در ایران منتشر شده بود، اما هیچ یک از این آثار توانایی و قابلیت جامعه باز و دشمنان آنرا نداشتند تا این فیلسوف اتریشی را در ایران مطرح و فراگیر سازند.

اما کتاب جامعه باز و دشمنان آن، در حوزه نقد فلسفی آثار اندکی در طول تاریخ فلسفه یافت می شوند که قابلیت ماندگاری داشته باشند. از این مجموعه محدود که دارای این توانایی هست تا برای همه دورانها نقدی منطقی ارائه کند کتاب «جامعه باز و دشمنان آن» از فیلسوف اتریشی کارل پوپر است. پوپر در این کتاب چند فیلسوف بسیار بزرگ طول تاریخ را به نقد می گذارد و نه احساسی بلکه منطقی ثابت می کند که این چند فیلسوف دیکتاتوری و توتالیتاریسم را در نهاد تاریخ بشر تئوریزه و نهادینه می سازند. مهمترین این فلاسفه هراکلیتوس و افلاطون و ارسطو و هگل و کارل مارکس هستند .

پوپر در مجموعه بزرگ دشمنانی که برای جامعه باز برمی شمرد یک دشمن را که شاید بزرگتر از بقیه باشد معرفی نمی کند. آن شخص سقراط است که تمامی اهالی فلسفه در طول تاریخ از افلاطون و «آنتیس تن»1 که نخستین شاگردان وی بوده اند تا اکنون همگی احساس سمپاتیک و فرزندخواندگی نسبت به او دارند. بر همین اساس در طول تاریخ نسبت به سقراط نقدی رُک و صریح به انجام نرسیده و اگر جایی هم رویکردی نقادانه نسبت به ایشان شده باشد بیشتر در قالب جمله هایی کوتاه و شعارگونه و نه براساس استدلال و منطق است.

کارل پوپر نیز از این قضیه مستثنی نیست و در کتاب جامعه باز و دشمنان آن، با اینکه نقدی منطقی و صریح بر تمامی آن افرادی که دشمنان جامعه باز می خواندشان وارد می آورد اما نسبت به سقراط آن حس فرزند خواندگی اش غالب می شود و تمامی گناه را بر دوش افلاطون می گذارد و سقراط را عاری از خطا و مسیح وار بر دست راست خدا می نشاند، اما به واقع چنین نیست و سقراط آن چنان نبود. ما باید از نقد شخصها و شخصیتها نهراسیم و باید با پتک پولادین بتها را بکوبیم تا اگر به واقع تمثال زرین خدایان در وجودی نهفته باشد بر ما رخ بنمایاند.

پوپر در کتاب جامعه باز، افلاطون را هر چند بزرگترین شاگرد سقراط معرفی می کند اما او را بزرگترین خائن به سقراط هم می نامد. این پرسش مطرح می شود که چرا افلاطون در کتاب جامعه باز پوپر به عنوان یک خائن به سقراط معرفی می شود ؟ پاسخ چنین است که در اندیشه کارل پوپر سقراط یکی از بزرگترین مدافعان جامعه باز و حامیان دموکراسی است و چون افلاطون که شاگرد سقراط است به دشمنی با جامعه باز بر می خیزد و کتابهای «جمهور» و «قوانین» را برای این منظور می نگارد یک خائن به سقراط است. در اینجا کارل پوپر اگر بداند و این چنین از سقراط  جانبداری کند پس دروغ می گوید و اگر نداند و این جانبداری ها را از سقراط ابراز می دارد دچار تعصب شده است. در هر دو حال در اندیشه و کتاب پوپر سقراط است که پاک و مقدس در قامت منجی بشریت با بالهایی زرین به جانب «المپ» خدایان پر می گشاید.

براساس استدلال و علتهایی است که می پندارم پوپر هر چند جان کلام را نسبت به دیگران که دشمنان جامعه باز می خواندشان ادا می کند اما نسبت به سقراط این چنین نیست. نخست اینکه باید به جد مد نظر داشته باشیم فلسفه ای که بنام افلاطون شناخته شده است «فلسفه سقراط افلاطونی» نیز خوانده می شود، چون هیچ گونه سند و معیار مطمئنی در اختیار نیست تا براساس آن اسناد و معیارها به تفکیک اندیشه و فلسفه افلاطون از اندیشه سقراط پرداخت. آن چنان سقراط و افلاطون به هم تنیده و در هم ادغام هستند که هیچ گونه خط و مرز مشخصی نمی توان میان اندیشه های آنها قرار داد. دوم اینکه اگر سقراط خواستار و مدافع جامعه باز بود و افلاطون از این باور و خواسته سقراط انحراف و خیانت کرده بود باید ارسطو به این موضوع می پرداخت. چون که ارسطو هم منتقد فلسفه و آرای افلاطون است و هم اینکه ارسطو از لحاظ زمانی بسیار به سقراط نزدیک است و فقط با سقراط به اندازه یک نسل فاصله دارد، اما همین طور که اشاره شد براساس حس سمپاتیکی که اهالی فلسفه نسبت به سقراط دارند و به خصوص نوع مرگ تراژیک وی بر احساس سمپاتیک اهالی فلسفه دامن می زند و باعث می شود تا اهالی فلسفه چشم بر برخی و یا بسیاری از واقعیتهای شخصیت و اندیشه سقراط ببندند.

روش عقلانی این است تا فلسفه افلاطون را فلسفه سقراط افلاطونی بدانیم و بخوانیم. پس بر همین اساس سقراط جانبدار «حکومت اشرافی» 2 و جانبدار زمامداری یک نفره که افلاطون این نوع زمامداری را حکومت «شاه فیلسوف»3 می خواند و جانبدار سوسیالیسم و جانبدار جامعه بسته و مخالف با جامعه باز و دموکراسی است.

ادامه نوشته