X
تبلیغات
آکادمی فلسفه -علیرضا نصیرزاده بکرآباد
( دموکراسی، آزادی،عدالت،برابری ، عقلانیت انتقادی و...)
 

              اهميت فلسفه کارل پوپر در ايران

 

                          علیرضانصیرزاده بکرآباد

 

      جناح  راست: مارتین هایدگر- احمدفردید- رضا داوری....

     جناح چپ: کارل پوپر- دکتر سروش- حسین بشیریه..                                      

                 

 اين نوشته را درسال ۸۲ و ۸۳ نوشته ام ودرسال ۸۷ در وبلاگ هاراي نيوز درج كرده بودم  و حالا هم در دو قسمت  : 1- اهميت پوپر در غرب ،و 2  - اهميت پوپر در ايران، تقديم علاقمندان و دوستداران  فلسفه مي كنم:

 آثار پوپر را از آغاز دهۀ1350 در ايران شروع به ترجمه کردند، اما اوج معرفي ايشان و ترجمۀ آثار او به اواسط دهۀ1360 برمي گردد که پوپر در ايران براي خود طرفداران و مخالفان بنامي پيدا کرده بود. امروزه ديگر بعد از گذشت سه دهه از ترجمه و معرفي انديشه هاي پوپر،  او ديگر در بين جريان هاي مختلف فکري , سياسي و اجتماعي , نامي آشناست. دکتر رضا داوري , يکي از مخالفان پوپر ,  در اين باره مي گويد: ما اصلاً در بين اروپاييان و يا غربي ها , يا به طور کلي خارجي هايي که اهل فلسفه هستند کسي را نمي شناسيم که در ايران چنين شهرتي داشته باشد... در ايران جز افلاطون که استاد 2500 سالۀ فلسفه است , هيچ فيلسوفي اين شانس را نداشته که همۀ آثارش به فارسي ترجمه شود. حتي بسياري از آثار مارکس که حزب توده و چند حزب ديگر خود را پيرو او  مي دانستند, هنوز ترجمه نشده است .( داوري , کارل پوپر در ايران) ترجمه و معرفي آراي پوپر  , سوا از انگيزه هاي مختلف در آن , نسلي از روشنفکران و نويسندگان موافق و مخالف بوجود آورده که گويا در جريانهاي سياسي و اجتماعي دو دهۀ اخير ايران, نقش مهمي ايفا کرده اند. اولين مخالفت يا موافقت صريح و جدي بر سر آراي پوپردر سال1365, بين  دکتر رضا داوري اردکاني, طرفدار مارتين هايدگر, و دکتر عبدالکريم سروش , طرفدار کارل پوپر, اتفاق افتاد. و از آن پس تعدادي از روشنفکران و نويسندگان به هر دو گروه پيوستند وتا آنجا پيش رفتند که به گفتۀ عليرضا کيان : نزاع پوپر و هايدگر که در قرائت ايراني خود به نزاع سروش و داوري  معروف شد, چنان درشکاف هاي فرهنگي بلوک هاي قدرت درايران بازتاب يافت که هنوز بسياري ، جناح بندي هاي سياسي (چپ و راست ) را برخاسته از آن مي دانند ( عليرضا کيان, هيچ چيز آسان تر از دشوار نوشتن نيست ( گزارشي از کتاب هاي منتشر شدۀ کارل پوپر در ايران )).

دکتر داوري, خودش دربارۀ اين نزاعها مي گويد: از آغاز دهۀ 60 , پوپر در کشور ما فيلسوف بزرگ شد و اسم او را در کنار هايدگر قرار دادند و چنين وانمود شد که درغرب دو فيلسوف رقيب و مخالف هم وجود دارد :  يکي پوپر و ديگري هايدگر. هايدگر مرتجع و فاشيست است و زبان مبهم مغلق دارد و پوپر فيلسوف آزادي و ترقي است که زبان روشن دارد و آثارش قا بل فهم است.[ اما] به نظر من , هايدگر فيلسوف بزرگي است وبه اين جهت وقتي نام پوپر را درکنار او مي گذارند و اين دو را , دو فيلسوف رقيب مي خوانند, من چيزي از جهل در اين مقارنه و مقابله و قياس نمي بينم. پوپر هر چه باشد , حتي اگر تمام اقوال او را بپذيريم با هايدگر قابل مقايسه نيست ( داوري, سيري انتقادي در فلسفۀ کارل پوپر). دکتر داوري قبول داردکه اين نزاعها , تأثيرات سياسي داشته, چنان که مي گويد :  ... به تدريج که آثار سياسي اين نزاعها ظاهر مي شد و جناحها از هم مشخص  مي شدند, بعضي روشنفکران و نويسندگان غير وابسته به حکومت هم به گروه اول پيوستند و مرا از اينکه براي « مصالح شخصي» جانب « قدرت حاکم» را گرفتم ملامت کردند و گاهي از حد ملامت و عتاب و خطاب هم گذشتند. نمي دانم آنها مي دانستند و مي دانند که قدرت حاکمي که آنها  مي گويند نيازي به حرف هاي من ندارد و به آن اعتنا نمي کند؟ ( البته بزرگاني در حکومت و دولت توجه شخصي به وضع تفکر در کشور دارند. ) (منبع قبلي) . دکتر عبدالکريم سروش , از مدافعان و شارحان  فلسفۀ کارل پوپر , در اوايل دهۀ 50 , هنگام تحصيل در انگلستان, تحت تأثير انديشۀ سياسي پوپر واقع مي شود و پس از ورود به ايران, به ايراني کردن بسياري از مباحث پوپر همت مي گمارد. براي نمونه , در همين راستا ايشان از سالهاي 50 تا آستانۀ انقلاب, در انگلستان و چند سال پس از آن در ايران  با بهره گيري از نوشته هاي متفکران ليبرال و مخصوصاً پوپر, بر نقد انديشه هاي مارکسيستي و روايت هاي وطني آن پرداخت (محسن متقي , کارنامۀ کارياب سروش (مقاله) ). به نظر محسن متقي( مدرس جامعه شناسي در فرانسه) : قضيۀ بهره گيري سروش از انديشه هاي پوپر در کتاب « ديالکتيک چيست ؟» , « ايدئولوژي شيطاني » و « دانش و ارزش » آشکار است. مخالفان آزادي و دموکراسي و مدارا , در سالهاي آغاز انقلاب کوشش کردند تا مخالفت خود را با اين مفاهيم در پشت پوپر ستيزي خود پنهان کنند. کدام متفکري امروز قادر است بدون تکيه بر گذشتگان و بهره گيري از دستاوردهاي آنان طرح تازه اي در حوزۀ نظري بنا کند؟ يا به قول سروش اگر بهره گيري از پوپر ناصواب است, تکيه بر انديشه هاي فاشيستي و توجيه استبداد گناه کبيره است (منبع قبلي). سروش و برخي مدافعان و مروجان فلسفۀ پوپر در دهۀ 60 با مجلۀ کيهان فرهنگي همکاري داشتند و بعداً مجلۀ کيان را راه اندازي کردند. به نظر محسن متقي : کساني که باريک بينانه به مسائل نظر مي کنند و در پس رويداد هاي سياسي جاي پاي انديشه ها و افکار را  مي جويند,  نيک مي دانند که بسياري از سردمداران جريان دوم خرداد , چه کساني که وارد حکومت شده اند , يا کساني خارج از حکومت به دفاع از دولت خاتمي پرداختند , از روشنفکران ديني حلقۀ کيان بودند که در دادستد با افکار و انديشه هاي سروش,  و در ارتباط با فعاليت هاي فکري او تحول يافتند... از جمله اين افراد مي توان از اکبر گنجي , ماشاء الله شمس واعظين , رضا تهراني , حميد رضا جلايي پور , احمد نراقي , عليرضا علوي تبار و غيره نام برد (منبع قبلي).

در اين ميان , عليرضا علوي تبار , از جمله کساني است  که ذيل عنوان چپ مدرن مي کوشد قرائتي چپ از پوپر ارائه دهد , چندي پيش به اين نکته استناد کردکه بريان مگي, نويسندۀ کتاب پوپر, بر مبناي نظرات کارل پوپر , برنامه اي براي حزب کارگر انگليس به رهبري توني بلر نئو سوسياليست نوشته است(عليرضا کيان).

اکبر گنجي هم(در سال  1365 ) از اولين کساني بود که بعد از دکتر سروش , در مقابل دکتر داوري , به دفاع از پوپر پرداخت. و امروزه بعد از گذشت تقريباً دو دهه از آغاز  آن نزاعها , ايشان  در یکی ازآخرين کتاب هایش به صراحت مي گويد : روش شناسي پوپر , مقبول نوشتار حاضر است (اکبر گنجي ، مانيفست جمهوري خوا هي ،دفتر دوم). دکتر علي پايا هم از جمله کساني است که از آن موقع از پوپر دفاع کرده است و حتي چند اثر  مهم  او را ترجمه کرده , و در برخي از  آرائش هم کاملاً  متأ ثر از اوست.  ( براي نمونه نگاه کنيد به : واقع گرايي و گفت و گو ، نسبي گرايي و خشو نت، گفتگو با دکتر علي پايا).  به نظر دکتر پايا , پوپر در زمرۀ پرتأثيرترين انديشه سازان قرن بيستم به شمار مي آيد ... حيطۀ گستردۀ فعاليت روشنفکرانۀ او .... بر شمار زيادي از متفکران و صاحب نظران و نيز برنامه ريزان و کارشناسان و مسئولان امور اجرايي در حوزه هاي گوناگون تأثير مستقيم يا غير مستقيم بر جاي گذاشته است. به گفتۀ او « روز نامه هاي انگلستان , چند سال قبل به اعتبار تأثير گستردۀ  پوپر بر ديدگاهاي سياستمداران در کشور هاي اروپايي و آمريکا , به او کابينه ساز ( يا دولت ساز cabinet maker ) لقب دادند . اين عنوان در عين حال تلميح داشت به حرفۀ نجاري و ساخت کابينت آشپز خانه که پوپر در دوران جواني بر مدتي و قبل از اشتغال به تدريس , دنبال کرده بود. » ( پوپر ، اسطورۀ  چار چوب).

 اما در موضع مخالف , دکتر داوري , به صراحت اعلا م مي کند : من با آراي پوپر موافق نيستم... [حتي] به نظر من , پوپر در فلسفه مقام چندان بزرگي ندارد . اين که او را در زمرة بزرگان فلسفه قرار داده اند , يک حکم احساساتي و احياناً سياسي و شايد حتي تبليغاتي است و هيچ مبناي استواري ندارد ( داوري ، سيري انتقادي در فلسفۀ کارل پوپر).

در موضع دفاع يا موافقت , دکتر عزت الله فولادوند, مترجم کتاب مشهور پوپر يعني جامعۀ باز و دشمنان آن, ( و کسي که در مقدمۀ کتاب « خرد در سياست »  اش کاملاً متأثر از آراي پوپر است), مي گويد : پوپر چه در روشنفکران و چه در سياستمداران تأ ثير عميق داشته است. گيلبرت رايل,  استاد فلسفه , وتره ور روپر , استاد تاريخ, و آيزايا برلين , استاد تاريخ عقايد ,هر سه از دانشگاه   آکسفورد , از « جامعۀ باز » , تجليل کرده اند. هرمن باندي , ريا ضيدان و اختر شناس بر جستۀ انگليسي  مي نويسد علم چيزي جز روش ندارد و روش علمي چيزي ندارد جز آن چه پوپر گفته . دو نفر از زيست شناسان برندة جايزة نوبل, پيتر مداوار و جان اکليز , از کارهاي او در فلسفة علم به ستايش ياد کرده اند . در فلسفة سياسي و اجتماعي, صحت عقايد پوپر امروز پس از فرو ريختن اتحاد شوروي , حتي از گذشته هم روشن تر شده و انتقاد هاي او را از مارکس به تأييد مي رساند. بنا بر اين , اين که مي فرماييد « برخي معتقدند  »  که اقبال به پوپر ناشي از سياست زدگي ماست و گرنه پوپر در اول متفکران نمي نشيند, نمي دانم مستند و متکي به چيست . بنده شخصاً او را يکي از فيلسوفان بسيار مهم و حتي دوران ساز قرن بيستم مي دانم( چه کسي ليبرال است؟ گفتگو با عزت الله فولادوند).

در مقابل, دکتر داوري مي گويد:  حتي شايد اطلاق عنوان فيلسوف  بر پوپر جايز نباشد(داوري, سيري انتقادي در فلسفة کارل پوپر) . با اين حال , سيامک عاقلي , معتقد است که کارل پوپر, فيلسوف بلند آوازۀ معاصر, يکي از بزرگترين و با نفوذ ترين متفکران اين قرن به شمار          مي آيد . کمتر متفکري را مي توان يافت که از حيث کيفيت و حجم کار و نفوذ فکري با وي بتواند برابري کند  ( عاقلي ، پوپر و عقل گرايي انتقادي(مقاله)). 

البته بايد توجه داشت که بررسي آراء و انديشه هاي مخالفان و موافقان پوپر در ايران , يک کتاب مستقلي را مي طلبد . و هدف اين مقاله, سوا  از آن است. در اينجا هدف , فقط نشان دادن اين نکته است که آراي پوپر در ايران , جنجال بر انگيز است يا به عبارتي ديگر, تأثير گذار بوده و هست. و روشنفکران و نويسند گان مختلفي را مي توان يافت که دربارة او اظهار نظر هايي کرده اند که نيازمند  بررسي تحليلي و انتقادي است . مثلاً دکتر احمد فرديد , همواره مي گفته که پوپر « اگزيستانسياليست » است ( داوري , سيري  انتقادي در فلسفۀ کارل پوپر) . دکتر حسين بشيريه, پوپر را طرفدار« سوسيال دموکراسي » مي داند  ( بشيريه ,ليبراليسم و محافظه کاري). به نظر شهريار زرشناس , پوپر « سوفيست » و طرفدار « دموکراسي ليبرال» است   ( زرشناس , فرهنگ ,  سياست, فلسفه). شاهرخ منفرد , پوپر را « پدر ليبراليسم » و يا « فيلسوف دربار انگليس و وابسته به خاندان فراماسونري و همکار CIA  [ بنا به اعتراف خودش] و مدافع سر سخت سرمايه سالاري و ايدئولوگ نظام هاي دست راستي در مبارزه با هر نوع آرمانگرايي انقلابي» مي داند ( منفرد, کتابي مغاير با اهداف « سمت » (مقاله) , هفته نامۀ يالثارات الحسين) .

بنا بر آن چه گفته شد , معلوم است که آراي و انديشه هاي پوپر , نه تنها در غرب, بلکه در ايران هم مورد بحث و مناقشه است . و هم چنين , در هر دو جا آراي ايشان , تأثير گذار بوده است .


برچسب‌ها: کارل پوپر, دکتر سروش, حسین بشیریه, مارتین هایدگر, احمدفردید, رضا داوری
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 21:3  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

      اهميت فلسفۀ کارل پوپر درغرب

 

                 علیرضانصیرزاده بکرآباد

 اين نوشته را درسال ۸۲ و ۸۳ نوشته ام ودرسال ۸۷ در وبلاگ هاراي نيوز درج كرده بودم  و حالا هم در دو قسمت  : 1- اهميت پوپر در غرب ،و 2  - اهميت پوپر در ايران، تقديم علاقمندان و دوستداران  فلسفه مي كنم:

      اهميت پوپر در غرب :

  پوپر در دو حوزۀ فلسفۀ علم و فلسفۀسياسي، صاحب آثار و ديدگاههايي است که به علت داشتن رويکرد نقادانه نسبت به فلاسفه و مکاتب فکري و فلسفي، همواره مورد بحث و مناقشه بوده است. مثلاً اگر کتاب «جامعۀ باز و دشمنان آن» را در نظر بگيريم، پوپر در آنجا با رويکرد انتقادي  و گاهاً تند با فلاسفه اي هم چون  افلاطون، ارسطو ، مارکس ، هگل ، و غيره بر خورد مي کند. و همين هم  باعث مي شود که آرائش  جنجالي و بحث انگيز باشد .

والتر وايمر ، دربارۀ کتاب جامعۀ باز و دشمنان آن ، مي گويد : زماني آن چه را که کليساي پوپري مي نامم مطالعه مي کردم  , پيچيدگي سريع و بلا واسطه اي برايم ايجاد شد – يعني به جاي يک موضع فلسفي منسجم , با داد و بيداد نسبتاً مبدل  گربه هاي کوچه مواجه شدم   ( ياروي ، پرالانگ، جامعۀ باز پوپر(بعد از پنجاه سال)، ترجمۀ مصطفي يونسي) . يا  اريک فگلين( در نامه اي به   لئو اشتراوس)   مي نويسد: داوري وي آن است که[ جامعۀ باز و دشمنان آن] خزعبلاتي است وقيحانه وبوالهوسانه . هر جملۀ آن  فضاحت است...  يا  دربارۀ پوپر مي گويد : او روشنفکري شکست خورده، خبيثي گستاخ، نادان و بي نزاکت بوده...(منبع قبلي). اما آيزايا برلين نظرش اين است که جامعۀ باز  : « اثري است داراي اصالت و قدرت بسيار » . يا اين که «...دقيق ترين و شديد ترين انتقاد از تعاليم فلسفي و تاريخي مارکسيسم   است . » (مگي ،پوپر).

بريان مگي, از طرفداران فلسفۀ پوپر, و از سوسيال دموکرات هاي عضو  حزب کارگر انگلستان, مي گويد: من اعتراف مي کنم که نمي دانم چگونه ممکن است کسي نقد پوپر را از مارکس بخواند و باز هم  پيرو مارکس باقي بماند( منبع قبلي). 

رونالد لوينسون که کتاب   « در دفاع از افلا طون » را در برابر انتقاد هاي پوپر  نوشته , مي گويد که  پوپر , عقا يد  افلا طون را « تخطئه» کرده است .  اما به نظر گيلبرت رايل ( از محققان معتبر متون  افلا طون) : مطالعات او در تاريخ و تفکر يونان, عميق و ابتکاري است, و شرح و تفسير افلاطون ديگر چنان که بوده است, نخواهد بود (منبع قبلي). ويراستاران کتاب جامعۀ باز پوپر (بعد از پنجاه سال) ,  بعد از بر شمردن تأثيرات کتاب پوپر بر برخي سياستمداران بريتانيا، اتريش  و آلمان،  مي گويند: ترجمۀ کتاب به زبان هاي اصلي اروپا  , گسترش ايده هاي پوپر را تضمين کرد. شايد اغراق نباشد اگر بگو ئيم  که پوپر نماد فلسفي ليبرال هاي اتحاديۀ اروپاست.

همين قدر مهم , ولي نه اين چنين هويدا تأثير پوپر [ بعد از جنگ جهاني دوم ] بر مناطق توتاليتري اروپا بود . در پرتغال، اسپانيا،اروپاي   شرقي ،شوروي و چين ،آثار پوپر به صورت  ترجمه و زير زميني به عنوان تکيه گاه مقاومت فکري در برابر ايدئولوژي رسمي نشر و گسترش يافتند.

 پس از فرو پاشي شوروي , در اروپاي شرقي – پوپر از معدود فلاسفۀ غربي بود که نظراتش با داشتن دامنه و عمق کافي براي پيوند دادن پژوهش آزاد , ارتبا طات آزاد و آزادي ورود  و خروج, با آزادي و گشودگي در سياست قابل بکارگيري بود. جورج سوروس , بيليونر آمريکايي مجاري تبار ,[ و از شاگردان پوپر]...تعدادي نهادهاي انسان دوستانه – مشهور به بنياد هاي جامعۀ باز – براي عملي کردن ايده هاي پوپر از طريق ترجيح تفکر انتقادي در آموزش , و کمک به شکل گيري جامعۀمدني زنده و فعال, ايجاد کرد. علاوه بر اين , سورس  ابتدا در پراگ و سپس در بوداپست براي تمهيد زمينۀآموزش فکري اين قبيل ايده ها , دانشگاه اروپاي مرکزي را تأسيس کرد. به نظر همان ويراستاران , جامعۀ بزرگ فکري مي داند که چگونه نبوغ او را به رسميت بشناسد و به پوپر مقام يکي از فوق العاده ترين متفکرين قرن بيستم را اعطا کند. نهايتاً آنچه اهميت دارد آن است که پس از پنجاه سال نظرات او بين کليۀ طرف ها از صدر تا ذيل در مورد مسائل حياتي که عدالت جامعه و صلح جهاني را متأثر مي سازند، موجب بحث مي شود( ياروي ، پرالانگ)...


برچسب‌ها: علیرضانصیرزاده بکرآباد, فلسفه كارل پوپر, فلسفه غرب, جرج سوروس, جامعه باز
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 20:47  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

به مناسبت ۱۶ آذر روز دانشجو

 

               هربرت ماركوزه،فيلسوف آلماني

    رهبر فكري جنبش هاي دانشجويي دهه ۶۰ و۷۰ غرب

  

َکارل مارکس فیلسوف مطرح آلمانی در تحلیل جامعه سرمایه داری قرن ۱۹ اروپای غربی، براي قشر و طبقه كارگر (پرولتر)نقشي تعيين كننده  در تحولات و انقلابات اجتماعي و سياسي  در نظر گرفته بود. اما طرفداران او درقرن بيستم علي الخصوص اعضاي مكتب فرانكفورت، رويكرد انتقادي به پيشواي فكري خود گرفتند آنها از جمله هربرت ماركوزه معتقدشدند ديگر نه قشر و طبقه كارگر بلكه قشر دانشجو  پرچمدار آزادي و موتور متحركه حركتهاي انقلابي و اصلاحي اند.بعد از آن مي بينيم دردهه ۶۰ و ۷۰ غرب درآلمان و فرانسه و آمريكا براي اولين بار جنبش هاي دانشجويي شكل مي گيرند و اكثر رهبران فكري و فلسفي آنها اعضاي مكتب فرانكفورت اند و حتي در جنبش هاي دانشجويي فرانسه در ماه مه ۱۹۶۸ يكي از چهره‌هاي محبوب دانشجويان معترض  هربرت ماركوزه است و آنان برخي از جملات كتاب‌هاي او را به عنوان شعار سر مي‌دهندو بر ديوارها مي‌نويسند. ماركوزه هم دانشجويان را كاتاليزور انقلاب مي داند، و معتقد است كه  طبقات اجتماعی ديگر به علت وابستگی به کار، شغل و درآمد، محافظه‌کاراند، اما دانشجو يان چون کار و اشتغال ندارند، محافظه‌کار نیستند؛ آرمان‌خواه اند؛ و در راه آرمانهايشان هزینه می‌کنند و به هزینه کردن،‌ راحت‌ رو می‌آورند.

Marcuse copy.jpg

 

http://varzqan.blogfa.com/post-1298.aspx

برچسب‌ها: 16 آذر روز دانشجو, هربرت ماركوزه, مكتب فرانكفورت, كارل ماركس, جنبش دانشجويي
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 19:31  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

               تبريزين قيسير فيلسوفلاري!

                    یازان: علیرضا نصیرزاده بکرآباد

 

كارل ماركس 19( اون دوققوزونجو) عصيرده  بئله بير سؤز دئميش:

 فيلسوفلار ايندييه كيمي دونياني فرقلي فرقلي  يوروملاميشلار( تفسير ائتميشلر) آمما  دونياني ده ييشمك چوخ مهم دور.

منه بئله بير سوال گليركي فلسفه اصلن دونياني  ده ييشه بيلر يا يوخ!؟

كارل ماركسين اؤز دوشونجه سينه باخديغيميزدا او فلسفه يه ، بوتون دوشونجويه ،كولتوره و سياسته عاييد اولانلاري اوست ياپي( روبنا) و اكونوميني/ اقتيصاديياتي آلت ياپي( زير بنا) ساييردي.

 آمما اونون فلسفه سينين ائتگيسي ني و بوراخديغي اثري ديرلنديرنده گؤروروك كي او بو يوزايل گئچميشده نه قدر گوجلو و درين اثرلر دونيادا قويوبدور و قويماخدادير؛ياني اونون دئديگينين ترسينه گؤروروك كي  فلسفي دوشونجه و سياست(اوست ياپي) آلت ياپيدا( اكونوميده) چوخ ائتگي قويور، مثلن استالين و لنين سياست يولويلا كمونيستي اكونومي ياراتديلر ياني ماركسين دئديگينين ترسينه ده ييشيك ليك آلت ياپيدان- اوست ياپييا گئتمه دي بلكه اوست ياپيدان(دوشونجه دن- سياستدن) آلت ياپييا( اقتيصاديياتا) گلدي.

آنجاق كارل ماركسين فلسفه سين ديرلنديرنده،گؤرورك كي فلسفه نه قدر گوجلو دور حتتا هيدروژني بومبداندا گوجلودور ياني فلسفي دوشونجه عملده، گئرچكده بؤيوك ده ييشيك ليك لره باعيث اولا بيلر.

آمما هانكي فلسفه لر ده ييشيك لر يارادابيلرلر؟

هربير تانيديغيميز فلسفه يا فيلسوفلار ده ييشيك ليك ائلچي لری اولا بيلرلرمي؟

منجه يوخ!

نييه كي بيز فلسفه تاريخينده چوخ سوفيست لره راست گلير تا فيلسوفلارا حتتا ائله اينديده، چوخلاري پول ، مال و مقام اوچون فلسفه ني  حاكيمين و يا دينين قوللوغوندا اويونچاق ائلييیب لر.

فلسفه  گئر چه يه چاتماغا ساري بيريول و بيليم دير اودا انتقادي  متودلار و يؤنتملر له. بئله بيرانتقادي گؤروشون ، باخيشين و مئتودون سونوجو و نتيجه سي حتمن ايصلاح و يا  گوجلو- درين ده ييشك ليك لردير.

اينديسه بيلي يورتلاردا( يونيوئرسيته لرده) اولان فلسفه قروپلاريندان و اؤيرتمن لريندن، ده ييشديريجي  فلسفه لر اومماق  اولار مي؟

منجه يوخ! نييه كي اولار اؤز ياشاديغي توپلومدان سانكي قيراغا  ياشاييرلار،  ماركس اؤز ياشاديغي توپلومو دوشونوردو آمما بولار فلسفه بيليرلر آمما اؤز توپلوملارين سانكي بيليب هئچ تانيميرلر! منيم  قصديم بوردا تبريز ده  اولان فلسفه قروپلاريدير، اولاردان هئچ خبريوخدور! نه بيليم بلكه گليرلرين آليرلار باشلارين ساليب آشاغي بويورولدوغو درسليك لري دئييرلر!

آمما نه فايدا؟ اوسؤزلرين- درسليك لرين، توپلوموزونان نه ايلگي سي وار؟ او دوشونجه لرين ديلي و ايچي نه قدر تبريز قوخلايير. منجه هئچ!

آنجاق بيز بوشهرده نه قدر داي شئرده- خيالدا  چابالاياجاييق؟

                        داها بيرآتديم  آت...عغله، دوشونجه يه، فلسفه يه...تبريز!

http://varzqan.blogfa.com/post-1143.aspx


برچسب‌ها: علیرضا نصیرزاده بکرآباد, تبریز, تبریز فلسفه, تبریزده فلسفه, تورکجه فلسفه, تبریز بیلی یوردو
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391ساعت 9:15  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

        «اوستاد ائله دئدي بئله دئدي» فلسفه لري

                        یازان: علیرضا نصیرزاده بکرآباد

 

آوروپانين اورتا چاغينا( قرون وسطايا)، برتراند راسل قارانليق عصر(  Dark age ) دئييردي، نييه كي او زامان بيليمين- فلسفه سين چيراغين گئچيرتميشديلر- اوجاغيندا سؤندورموشدولر.

اورتا چاغ  همن قارانليق عصر  او زامان باشلاييركي كليسادان بويوردولار كي افلاطونون آكادمي سين باغلايين نييه كي اورا كوفر  اوجاغي دير. آتنينن- اورشليمين نه نيسبتي وار؟ دئييردي لر. اينسان تكجه مسيحييته اينانيرسا و كليسايا دخيل دوشورسه  بو دونيادان اوزو قورتارار و بوتون گوناهلاري- سوچلاري تميزله نيب- پاكلانار. اينسان، فلسفه و اؤز عغلي ودوشونجه سينن گئرچگه و حقيقته چاتا بيلمز، حقيقت يولو تكجه كليسادان گئچير...

آمما گاهدان مسيحييتدن ديفاع ائله مه يه فلسفه يه نيازلاري اولوردو، فلسفه ده تكجه يوناندا يارانيب، بويا باشا چاتميشدير و افلاطونونان- ارسطودا ان باشچي لاريديلار. آنجاق اورتا چاغدا  افلاطونان- ارسطونون فلسفه سيندن مسيحييتدن ديفاع ائله مكده قوللانديلار.ياني فلسفه اورا كيمي كي مسيحيتين قوللوغوندا اولا، ائله بونا گوره دئييرلركي اوراتا چاغدا فلسفه، مسيحييت دينينين قولو و كنيزيدير.

جاليب بوكي  كليسانين فلسفه نن موخاليفتي و افلاطونون آكادميسين باغلانماسي باعيث اولدوكي اوردا مستقيل و باغيمسيز فلسفه يارانا بيلمه يه، و فلسفه يه ده نياز اولاندا قاچالار افلاطونون و ارسطونون سوراغينا و قوينونا... و  اولار دوشوندوكلرينده ن آرتيق دوشونه بيلمه يه لر و افلاطونو - ارسطونو ان بؤيوك معلم سايالار و دانيشيقلاريندا و يازيلاريندا و دوشوندوكلرينده اولارين سؤزلرين ان گوونملي  و اينانمالي سؤز بيله لر.

آنجاق ائله بيزگؤرورك كي توماس آكويناس اورتا چاغين لاپ بؤيوك فيلسوفو زورا چاتاندا دئييردي كي: اوستاد بئله دئدي! ياني ارسطو بئله دئدي و ارسطو نون سؤزونون اوستونه ده سؤز يوخدور !

او بويدا اورتا چاغدا مين ايل(1000 ايل) ده افلاطون و ارسطو چيزديگي فلسفه دن قيراغا چيخانماديلار يا افلاطونچو اولدولار يا ارسطو چو. تأسفله بو اؤز گئچميشيميزده  اولان فلسفه يه ده شاميل اولان سؤزدور نييه كي اوخودوغوموز و بيلديگيميز منطق ائله ارسطو نون  منطقيدير و فيلسوفلاريميزدا يا افلاطونچودولار يا ارسطوچو آمما باتي و غرب دونياسي بئش يوز ايل قاباق كليسا و افلاطون و ارسطو بويوردوغو يوخ بلكه هرنه يينن عغله  داياناراق انتقادي ياناشماق، و هرنه يي تجروبه نين سيناغيندان گئچيرتمه يولون سئچدي، و بيز گوروروك  او زاماندان غربده  يئني يئني دوشونجه لر، فلسفه لر و منطق لر چيچك له نمه یه و ديرچلمه یه با شلاديار و اينديده ایدامه سی وار..


برچسب‌ها: فلسفه, اورتا چاغ فلسفه سی, تورکجه فلسفه, آزربایجان تورکجه سینده فلسفه, افلاطون, ارسطو, قرون وسطی, توماس آکویناس, برتراند راسل
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 17:5  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

جایزه "اروین شارکاف" به یورگن هابرماس اعطا شد

 

جایزه اروین شارکاف در حوزه اخلاق و علوم به یورگن هابرماس فیلسوف آلمانی اعطا شد.

جایزه مذکور در حوزه اخلاق و علوم به سبب تحقیقات و تلاشهای هابرماس به این فیلسوف آلمانی اعطا شده است.

یورگن هابرماس فیلسوف آلمانی از فیلسوفان مکتب انتقادی به شمار می‌رود. برخی به سبب گستره موضوعاتی که او مورد بررسی قرار داده لقب "هگل زمان" را به وی داده‌اند.

دیدگاههای هابرماس در خصوص اخلاق، ذیل عنوان اخلاق گفتمانی شناخته می‌شوند. در واقع اخلاق گفتمانی مورد نظر هابرماس بسط و گسترشی از نظریه اخلاقی نئوکانتی است.

اخلاق گفتمانی علاوه بر اینکه ریشه در آرای نئوکانتی دارد از نظریه عدالت جان رالز نیز تأثیر گرفته است. در واقع اخلاق گفتمانی درصدد است اخلاق را مبتنی بر گفتمانی "عقلانی" سازد.دیدگاه هابرماس در خصوص اخلاق گفتمانی از رهگذر نظریه کنش ارتباطی او قابل فهم است.

هابرماس در مقاله "پراگماتیک عام چیست؟" که در سال 1976 به نگارش درآمده است، پیش فرضهای عام کنش ارتباطی را مورد بررسی و مداقه قرار داده است.

همین پروژه است که سالها بعد در کتاب "نظریه کنش ارتباطی" به طور بسیار مفصل‌تر و مشروحتر به انجام می‌رسد. هابرماس با این استدلال شروع می‌کند که هر کنش کلامی، به تعبیر خود او یک سری "دعوی‌های اعتبار عام" مطرح می‌کند، دعوی‌هایی که از نظر گوینده اعتبارشان را می‌توان دوباره اثبات کرد به عبارت دیگر گوینده معتقد است شنونده می‌تواند اعتبار ادعاهایی را که او مطرح ساخته دوباره بسنجد.


منبع : مهر 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1391ساعت 14:56  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

                               دئموکراسی  ایله فلسفه 

Democracy  and  Philosophy

                                      

                                          یازان: علیرضا نصیرزاده بکرآباد

 

ایکی مین بئش یوز ایل اؤنجه،اسکی یوناندا فلسفه نن- دئموکراسی  چیین- چیینه  دوغولدولار.آمما نه جور و هانکی شرطلرین اساسیندا بو بؤیوک ایش دوغرولاشدی؟

هر نه دن قاباق، فلسفه و دئموکراسی نین آنلامینا و قاورامینا  ایشارت ائدیم. هرایکی موضوعدان چوخلو تعریف لر و آنلاملار وار. فلسفه و دئموکراسی سؤزلری، کؤک باخیمیندان یونان منشالیدیرلر.فلسفه، بیلیمی و حیکمتی سئومک آنلامین و دئموکراسی ایسه خالق یامردوم حؤکومه تی آنلامین داشییرلار.

 آمما منجه دئموکراسی بیر توپلومو ایداره ائتمک یؤنتمی (یا متودی) دیر و  فلسفه بیر تنقیدی دوشونجه یؤنتمی یا عقلانی( اوسسال) یانشمادیر.

 دئموکراسی یؤنتمی  قانسیز ، اؤلومسوز و چوخ آز خرجینن حاکیملرین و یا حؤکومه تین ده ییشمه سینه ایمکان یارادیر بئله کی مردوم  حؤکومه تی سئچمه یه حاقی وارسا اگر، لاپ چوخ اونو ده ییشمه ده حاقلاری وار اودا قانسیز، ائله قورخمادان و دیسکینمه دن.

آمما فلسفه آزادجاسینا، اؤزگوجه سینه تنقیدی دوشونمک ایمکانیدیر،فلسفه، قورخمادان، دیسکینمه دن حیکمت و بیلیم سئوگی سی و آختاریشی دیر.

 

منیم سورغوم بودورکی اسکی یوناندا و یئنی باتی دا بو فلسفه یا تنقیدی دوشونجه یؤنتمی یا عقلانی یانشما ایله دئموکراسی هانکی شرطلر اساسیندا بیرلیکده یارانیبلار؟  فلسفه نن- دئموکراسی نه جور چییین چیینه گئده بیلیب لر و بیربیریلرینه دایاق اولا بیلیب لر؟

 

سؤزلوک:

اسکی: قدیم       دوغرولاشدی: تحقق یافت      آنلام : معنا (meaning)    

 قاورام: مفهوم  (notion /concept)         بیلیم: علم و دانش (science)     

 یؤنتم:  متود و روش     توپلوم : جامعه     اؤزگور: آزاد(liberty/freedom) 

 یانشما: رویکرد و رهیافت(attitude)    سورغو: سؤال    

 اوس/ اوسسال: عقل و عقلانی(reason/rational)    باتی: غرب

 

آردیسی وار....  


برچسب‌ها: Democracy and Philosophy, فلسفه ایله دئموکراسی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 13:24  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

دئموکراسی نین فلسفی تمل  لری Demokrasinin fəlsəfi təməlləri    

 

                (Philosophical Foundations of Democracy)

                                       

                                یازان: علیرضا نصیرزاده بکرآباد

 

گیریش

 

بو دونیا دایانمادان- دورمادان آخیر، یئر دالبادال ییرقالانیر...بیز ایسترایسته مز آخیریق- ییرقالانیریق...

بو سؤز، یوناللی فیلسوف هراکلیتوسون  دوشونجه سینده بوشکیلده فلسفه لشمیش کی یاشاییشدا دورغونلوخ یوخ   حرکت وار! گئرچک ثابیت ده ییل هرنه دایانمادان آخماقدا- یئریمکده دیر.

هراکلیتوسون بو فلسفی دوشونجه سی یونانین آتن شهرینده اولان دئموکراسی  ایله چوخ اویغون ایدی نییه کی یاشاییشدا و بوتون وارلیقدا آخارلیق وارسا نه یاخجی کی بو آخارلیق و حرکت توپلومدادا- سیاست عالمینده ده اولسون  .دئموکراسی بو آخارلیغی و حرکتی  قانون و یاسا چرچوووه سینه سالیر و اینسانلارین ایستکلرینه و ایراده لرینه باغلاییر.

دئمک کی دئموکراسی ایله فلسفه هرایکی سیده یونان دوغوملودورلار. ایکی سیده  ایکی مین بئش یوز ایل قاباق ایندی کی تورکییه نین باتی سیندا دوغولدولار و یونانین آتن شهرینده ده بویا باشا چاتدیلار.

آمما نه دن و نییه؟ فلسفه ایله دموکراسی اسکی یوناندا برابرجه و چیین – چیینه دوغولدولار و حتتا بیرلیکده ده آرادان گئتدیلر؟

بو سورغو اون ایکی ایلدن چوخدورکی دوزنلی شکلیده من نن وار و هر اوخودوم یازیلاردا و کیتابلاردا بونادا جاواب آراییب آختاررام، حتتا بیلی یورتدادا فلسفه درسلرینده ده فلسفه نی بو  چوخ اؤنملی سورغونان باشلارام  نییه کی:

بو سورغو فلسفه ایله دئموکراسی نین نییه و ندن اسکی یوناندا دوغولدوغونی بیلدیریر و بونو کی اولارین بیربیرله نه قدر سیخ سیخ ایلیشکی لری و  نه قدر بیربیرینه باغلی لیقلار وار. باشقا سؤزله دئسم فلسفه ایله دئموکراسی هانکی شرطلر یا کوشوللار اساسیندا یوناندا دوغولدولار؟

و فلسفه ایله دئموکراسی هانکی شرطلرین یا کوشوللارین یوخ اولماسیلا آرادان گئتمه یه و ضعیف له مه با شلادیلار؟ او دئموکراسی ایله فلسفه دوغوران - یارادان و البته آرادان آپاران کوشوللار نه دیر؟

منجه بیرسیرا اقتصادی، دینی، سیاسی، فرهنگی و جغرافیایی شرطلر و کوشوللار اسکی یوناندا، اورتا  چاغدا/ ایسلام  دونیاسیندا و  رونئسانس چاغیندا و یئنی چاغدا  اولوب – اولماقلا، دئموکراسی ایله فلسفه نین اولوب- اولماماقلارین معین لشدیریب و یا معین لشدیرمک ده دیرلر. بئله دوشونورم کی دئموکراسی ایله فلسفه  اولدوقلاری یئرده هرزمان بیربیرین دستکله ییرلر ، سانکی ایکی سی(عینی یا اوخشار)ائکیز تایی دیرلار...

 

آردیسی وار.... 

 

http://varzqan.blogfa.com/post-644.aspx


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 18:35  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

آیا می توان ورزش فوتبال را از سیاست جدا کرد؟

آیا فوتبال صرفا یک ورزش است؟

                   به قلم: سید حسین زرهانی

درباره نسبت فوتبال و سیاست بحث های زیادی انجام شده است. عده ای فوتبال را کاملا سیاسی تفسیر می کنند و معتقدند که در تمام دنیا فوتبال به عنوان ورزشی سیاسی تعریف  می شود. در مقابل عده ای به فوتبال به عنوان پدیده ای مطلقا جدا از سیاست نگاه می کنند و معتقدند تجلیات سیاسی نباید در آن بروز و ظهور یابد. در فوتبال ایران این بحث بسیار پررنگ تر و حساس تر است. حضور پررنگ سیاستمداران، نظامیان  و دولتمردان در عرصه فوتبال ایران این پرسش را مطرح کرده است که  چرا تا این حد سیاسیون علاقه مند به حضور در فوتبال هستند.به نظر می رسد اگر چه ورزش فوتبال ظاهری غیر سیاسی دارد اما به انحای مختلف تحت تاثیر فاکتور های سیاسی قرار می گیرد. در این مجال به دنبال بحث و مداقه درباره این پرسش ها هستیم.

جاده موازی ورزش و سیاست

1- در بسیاری از مناطق جهان ،با  تمرکز زدایی و رشد متوازن شهر ها و مناطق مسکونی که ثروت به نسبت، متعادل در آن توزیع شده است،  فوتبال نمادی از رقابت های بین منطقه ای است. هر شهر و یا منطقه دارای تیم فوتبال خاص خود و با اسکلت به نسبت بومی است و این تیم ، نماد هویت اجتماعی و سیاسی منطقه خود به حساب می آید. برای مثال، توازن شهرها در انگلستان، تیم های رقیب از مناطق مختلف با حامیان بومی را فراهم کرده و در واقع تیم ها ،دارای زمینه اجتماعی خود هستند. شهرهای  لیورپول، منچستر، نیو کاسل  یا لندن هر کدام دارای تیم های خاص خود هستند و حامیان بومی دو آتشه بر مبنای هویت اجتماعی منطقه ای از تیم های خود حمایت می کنند.  جامعه ایران با مشکل عدم توازن در جمعیت شهری روبرو است.  تهران شهری 10 میلیون نفری است در حالی که دومین شهر بزرگ کشور یعنی اصفهان و مشهد حدود 3 تا 4 میلیون جمعیت دارند. این شکل جمعیت بیانگر بیماری سیستم و بحران شهرنشینی در کشور است. تهران مانند سری بزرگ است که بر روی بدنی لاغر و نحیف قرار گرفته و هر روز نیز این سر بزرگتر و این بدن لاغرتر می‌شود. این تمرکز گرایی در شهر مهاجر پذیر تهران به تمرکز منابع مالی و اقتصادی منجر شده است. مدها، لهجه تکلم و حتی ارزشهای شهری تهران مورد پذیرش و پیروی سایر ساکنان کشور قرار می گیرد. این امر تاثیر مستقیم بر ورزش فوتبال گذاشته است. در حالی از دو  تیم پایتخت نشین استقلال و پیروزی در خلا هویت ها و تشکل های بومی و منطقه ای درسراسر کشور حمایت می شود که تیم هایی مانند نفت، راه آهن و یا سایپا بدون زمینه اجتماعی به حیات حداقلی خود بدون ارتباط با ساکنین تهران ادامه حیات می دهند.

همواره مسابقه فوتبال انگلیس و آلمان دارای حساسیت خاصی است که فراتر از زمین فوتبال  می باشد. اگرچه سال های زیادی ازدو جنگ جهانی می گذرد اما هم چنان برای بسیاری نبرد آلمان و انگلیس یاد آور اختلافات و تعارضهای سیاسی نیمه قرن بیستم است.

2- به نظر می رسد فوتبال علاوه بر این ،بازنمایی تضادها و تعارضهای سیاسی است. در اسپانیا تعارض کاتالونیا و مادریدی ها  که ریشه تاریخی و سیاسی دارد به شکل گیری دو قطب رئال مادرید و  بارسلونا منجر شده است.  تعارض تاریخی در تشکیل کشور اسپانیا و اختلافات تاریخی سابقه دار این دو منطقه که پیش از این در قالب جنگ های داخلی متجلی می شد، هم اکنون در چارچوب  زمین فوتبال دنبال می شود.

یا همواره مسابقه فوتبال انگلیس و آلمان دارای حساسیت خاصی است که فراتر از زمین فوتبال  می باشد. اگرچه سال های زیادی ازدو جنگ جهانی می گذرد اما هم چنان برای بسیاری نبرد آلمان و انگلیس یاد آور اختلافات و تعارضهای سیاسی نیمه قرن بیستم است. در عرصه فوتبال منطقه ای مسابقه ایران و عراق، ایران و عربستان و ژاپن و چین دارای حساسیت های این گونه است. در سطح فوتبال داخلی در برخی مواقع گرایش های مشابهی در حمایت از برخی تیم های شهرستانی به وجود می آید.

3- مدیریت فوتبال در جهان به صورت ناخودآگاه برآمده از ارزشهای نظام سرمایه داری  است.  طبق اصول فیفا یکی از مسائل مهم غیر دولتی بودن فوتبال است. خوب یا بد  این اصل در تناظر کامل با نظریات لیبرالیسم براساس وظایف حداقلی دولت است. این اصل به این معناست که دولت جز در اداره امنیت کشور و فراهم آوردن حداقل امکانات  برای شهروندان دارای وظیفه ای نیست .دولت به هیچ وجه حق ورود به بنگاه داری اقتصادی را ندارد. دولت بدترین بازرگان است و نمی تواند به فعالیت های تجاری بپردازد. از این منظر باشگاههای ورزشی یک بنگاه تجاری انتفاعی با هدف تحصیل سود به حساب می آیند. در جوامع غربی باشگاهها بنگاه های اقتصادی هستند که به شکل سهامی عام یا خاص اداره می شوند. لذا  سرمایه گذاری و برنامه ریزی در این باشگاهها به صورت بلند مدت بوده که سود زایی را را برای سهام داران دنبال می کنند. اما در ایران عملا بخش خصوصی دارای قدرت زیادی نیست. حضور بخش های دولتی و شبه دولتی در عرصه اقتصادی زمینه را برای بخش خصوصی محدود تر کرده است. از لحاظ نظری هم زمینه حضور بیشتری برای دولت در ایران متصور است که یکی از حوزه آن ورزش می باشد. اگرچه طبق قانون اساسی سه بخش دولتی، تعاونی و خصوصی می باید پایاپای به فعالیت بپردازند و دولت صرفا در زمینه های زیربنایی باید وارد عمل شود اما در عمل اقتصاد و مدیریت کشور بسیار بیشتر از حد معمول تحت تاثیر بخش دولتی است.  اگرچه سیاست های اصل 44 ابلاغ و اجرایی شده است اما عملا این سیاستها زمینه رشد شبه دولتی ها را در عرصه اقتصاد فراهم کرده است. با این اوصاف به نظر می رسد با توجه به کنترل بخش عظیمی از منابع اقتصادی کشور توسط دولت و نهادهای شبه دولتی نمی توان به شنا کردن خلاف آب و خصوصی کردن واقعی فوتبال چندان خوشبین بود.  



برچسب‌ها: فوتبال, سیاست
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:47  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

اخلاق چیست؟

( اخلاق کاربردی  از دید پیتر سینگر)

 

  ترجمه : مسعود منصوری

 

«به گمان عده ای، اخلاق دیگر از مد افتاده است. به نظر آنها اخلاق سیستمی است از ممانعت های ناخوشایند سختگیرانه که اصولا برای بازداشتن آدمها از لذت بردن درست شده است. اخلاق گرایان سنتی ادعا می کنند که مدافع اخلاق به طور عام هستند در حالیکه آنها در واقع از کد های اخلاقی مشخصی دفاع می کنند. آنها آنچنان این عرصه را در دست گرفته اند که وقتی روزنامه ای تیتر می زند که اسقف افول ارزشهای اخلاقی را مورد حمله قرار داد، ما انتظار داریم چیزی بخوانیم درباره بی بند وباری جنسی، همجنس بازی، پورنوگرافی و از این قبیل؛ و نه درباره کمک ناچیزی که به ملتهای فقیر می کنیم یا بی تفاوتی مان نسبت به محیط زیست و سیاره مان. پس اولین چیزی که باید در این باره گفت این است که اخلاق مجموعه ممنوعیت های منحصر به عمل جنسی نیست… دوم اینکه اخلاق سیستم ایده آلی که در تئوری، اصیل و در عمل بی فایده باشد، نیست. عکس این موضوع به حقیقت نزدیکتر است: قضاوتی اخلاقی که در عمل خوب نباشد حتما از ضعف تئوریک هم رنج می برد، چرا که هدف قضاوت اخلاقی این است که در عمل راهنما باشد. عده ای فکر می کنند که اخلاق، قابل استفاده در دنیای واقعی نیست، چون آن را سیستمی از دستورهای ساده و کوتاه می بینند مانند: “دروغ مگو”، “دزدی مکن” و “قتل مکن”. وقتی عده ای چنین نگاهی به اخلاق دارند جای تعجب نیست که آن را با پیچیدگی های زندگی سازگار نمی بینند. در موقعیت های نامتعارف، قوانین ساده با هم تعارض پیدا می کنند و حتا اگر اینطور نباشد، تبعیت از یک قانون ممکن است به فاجعه بینجامد. معمولا دروغ گفتن بد است ولی اگر شما در دوره آلمان نازی زندگی می کردید و گشتاپو در جستجوی یهودیها به در خانه تان می آمد، قطعا کار درستی بود اگر وجود یهودیها را در اتاق زیر شیروانی تان انکار می کردید…»* / پیتر سینگر

 

                 پیتر سینگر، فیلسوف معاصر

 پیتر سینگر در سال 1975 بود که با کتاب «آزادی حیوانات» برای اولین بار در عرصه ی بین المللی شناخته شد. این فیلسوف اخلاق اهل استرالیا و درسخوانده ی دانشگاههای ملبورن و آکسفورد، یکی از چهره های شاخص در شاخه های «بیواتیک»** و حقوق حیوانات به شمار می رود.

 Singer, Peter (1993). Practical ethics, 2nd ed., Cambridge, Cambridge University Press. p. 1-2*

Bioethics **

بیواتیک شاخه ای است از فلسفه اخلاق که به علوم پزشکی می پردازد و چالش هایی مانند سقط جنین، اتانازی، پیوند اعضا و … را بررسی می کند.

منبع: http://mmansouri.com/?p=861

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:29  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

                     نماد تجلي هويت
 
 
                  به قلم: امیر سروش هومن
 

مقدمه

هگل؛ فيلسوف آلماني ؛ معتقد بود كه روح ِگرفتار در چنبره ي جبر؛ در فرايند گذر از تونل تاريخ به آزادي مي رسد. ( فهم نظريه هگل اساساً در گرو داشتن شناخت نسبي از انگاره ايده اليسم ممكن مي باشد.)و بر همين مبنا؛ تحليل  اين است كه گويي هر قومي و هر ملتي جبراً  و قهراً ( جبر و قهر عقلي )؛سير تاريخيي رابايد براي عبور از هويت ذهني جهت نيل به يك هويت عيني ( مراد از داشتن هويت عيني يعني دارا بودن استقلال سياسي- اجتماعي) طي نمايد. اين عبور؛اين گذر و اين گذار به هيچ وجه از قاعده تصادف پيروي نمي كند بلكه كاملاً مبتني است بر يك تصميم . تصميم نيز ابتنا دارد بر بينش؛ بينش نيز قائم است بر عقلانيت.  باز مبتني بر نظريه هگل اگر پيش برويم بايد گفت كه اين تصميم نخست ذهني است فاقد وجود عيني است اما به مروز زمان بين الاذهاني مي شود. از يكي به چندي تبديل مي گردد و هويت خارجي پيدا مي كند. همينطور بايد خاطر نشان نمود كه:

۱) اين عبور از ذهن به عين داراي چالش هاي معرفتي است؛ يعني ظرفِ بصيرت نظري بايد ساخته شود تا پرچمجسارت عملي تجلي بيابد.

همچنين:

۲) اين فرايندِ گذار هميشه منصفانه نيست. مسامحه مي توان گفت كه هم رقابتي است وهم داراي نوعي نزاع و كشمكش؛ و هم حاوي نوعي كشت و كشتار. آنچه كه امثال ماركس يا انگلس نيزدر فلسفه سياسي خود از آن به كشتارگاه تاريخ تعبير نموده اند معطوف به اين موضوع مي باشد.البته من معتقد به كشتارگاه تاريخي كه از دل آن دترمنيسيم مستفاد مي شود نيستم ؛چون چنين اعتقادي مي تواند فوق العاده خطر ناك و داراي نتايج خسارت باري باشد.

۳) اين فرايند ِگذار به اعتقاد راقم؛ داراي نسبت و مشابهت با نظريه تكامل و همينطور داراي نوعي هم ذات پنداري با اين نظريه است.اما اين تكامل داراي حركتي رو به جلوي مستمر نيست بلكه داراي سير و سلوك زيگزاگي بوده و از مدل افت و خيز تبعيت مي نمايد.

۴)تجلي و تحقق هويت امري است نسبي؛ هيچ قوم يا ملتي داراي هويت كاملي نيست و چنين ادعاي نيز صرفاً در حد ادعاست و منطقاً صورت واقعي نمي تواند داشته باشد بلكه مي توان گفت هويت اقوام و ملل داراي شدت و ضعف مي باشد.

۵)دوام و بقا هويت نيز ابدي نيست بلكه ممكن است قوم يا ملتي در گستره تاريخي خود بارها قهراً يا بطور اختياري و طبيعي تغيير هويت پيدا بكند.

تجلي هويت؛ هميشه به يك شكل و به يك طريق ممكن نمي شود. هويت از هر قابليتي براي تحقق خوداش بهره مي گيرد. برخي اقوام و ملل از طريق قواي نظامي هويت خودشان را متجلي ساخته اند؛ در تاريخ مثال هاي فراواني يافت مي شود كه اقوام بي نام از اين متد بهره ها برده اند؛ قوم مغول يكي از اين نمونه هاست كه با بهره گيري از قواي نظامي، هويت خوداش را بر ساير هويت ها تحميل نمود. هويت اقوام و ملل تاريخ باستان غالباً از اين طريق محقق شده و يا از همين طرق نيز هويت قومي از بين رفته است.اعراب مسلمان نيز بعد از فتوحات نظامي  توانست هويت خوداش را باز تعريف نمايد.

در جهان مدرن و در عصر جديد ابزارهاي ديگري نيز در تحقق هويت اقوام و ملل نقش غالبي پيدا كرده است.دانش و علوم نوين مهمترين اين ابزارهاي نوين است. اگر در دوران باستان ابزار عريان هويت قواي نظامي بود؛ مي توان مدعي شد كه ابزار عريان تحقق بخشي هويت در عصر مدرن نيز دانش نوين است. هويت كشوري مثل ايالات متحده در دوران ما بيشتر از ابزار دانش تغديه مي نمايد..هرچند برايند اين دانش قدرت نظامي برتر و توان اقتصادي برتر  نيز باشد.

برخي اقوام نيز براي نيل به هويت ممكن است راه مرگ و اضمحلال در پيش بگيرند و بوده اند اقوامي كه به چنين سرنوشتي دچار شده اند. به عبارتي ديگر، ابزارهايي كه براي هويت يابي كارآمدي دارند ممكن است براي حفظ و بقاء هويت به هيچ وجه مناسب نباشند.همانطوري كه قوم مغول براي دوام  هويت خود پس غلبه بر ساير اقوام و ملل از روش هاي ديگري بهره جست. و همينطور ممكن است هر ابزاري براي نيل به هويت مناسب نباشند؛آنگونه كه افغانستان امروز مي بينيم .ابزار ترور و وحشت در افغانستان امروز ابزاري است براي نيل به يك هويتي به نام امارات اسلامي. اساساً وا‍ژه ترور با واژه امارات كاملاً در تضاد قرار دارد. ترور حاصل اش ويراني است در حاليكه امارات حاصل صلح است و آباداني. حال چگونه از ترور به صلح مي توان رسيد و اين رسيدن منجر به هويت گردد چندان معلوم نيست.

 

در قسمت قبلي - هر چند به اجمال - اشاره شد كه ابزارهاي مختلفي براي تجلي هويت مطرح شده است؛ يكي از ابزارهاي نوين ابزار ورزش است. ورزش در گستره تاريخي خود بيشتر امري بوده جهت سرگرمي و تفنن.يا وسيله اي بوده براي مدارا و صلح و همزيستي مسالمت آميز؛آنگونه كه بازي هاي المپيك واجد چنين معنايي است. مي دانيم كه در شرق برخي ورزش ها نمادهايي بوده اند براي جوانمردي و عدالت ورزي؛آن هنگام كه جور و جفاي جباران عرصه را براي زندگي تنگ مي كردند. در چين و ممالك شرق  عموماً ورزش هاي رزمي چنين كاربردي داشته اند و در ايران نيز ورزش هاي زورخانه اي واجد چنين معنايي بوده  اما هيچ گاه نقش محوري در معادلات اجتماعي و سياسي نداشته است.

 نظر به اينكه ورزش نيز داراي شاخه ها و رشته هاي متعددي است و در ورزش نوين و حرفه اي نيز برخي رشته ها در برخي كشورها توانسته نماد تجلي هويت ملي و يا قومي برخي ملت ها و يا كشورهايي باشد. براي نمونه در كشور هندوستان ورزش كريكت چنين نقشي را در مبارزه با استعمار بريتانيا ايفا نمود. يا تيم بارسلون در ورزش فوتبال در ايالت كاتالان اسپانيا نماد تجلي هويت قومي كاتالان ها به شمار مي آيد. بدون ترديد تيم بارسلونا صرفاً يك تيم ورزشي نيست و به قول خودشان فراتر از يك باشگاه است. اين تيم نهادي است  برای ترویج فرهنگ کاتالان و کاتالانیسم است. به عبارت بهتر نقشي كه بارسلونا در تجلي هويت قومي كاتالان ها بازي كرده هيچگاه چريك هاي اتا علي رغم خون ريزي هاي زياد نتوانستند ايفا نمايند. تجلي گري صرفاً به زور بازو نيست .

تجلي گري منبعث از مقبوليت و محبوبيت و مشروعيت است كه خاستگاه آن وجدان عمومي يك قوم و ملت مي باشد.اين تجلي گري از بايدها و نبايدها؛ از ارزش ها و هنجارها و از همه داشته هاي مادي و معنوي يك قوم و ملتي بهره مي گيرد. برايندي از منظومه معرفتي يك ملتي است كه در راه هويت يابي خودش مي كوشد و نقشه و طرح گروه يا طبقه خاصي نيست. اين مقوله عرصه و  فرايند ديگري است كه فهم آن نياز به فهم خاصي دارد.

ادامه دارد

(در قسمت چهارم نماد تجلي هويت  نگاهمان معطوف خواهد بود به نقش تيم فوتبال تراكتور سازي در تجلي هويت ترك ها.)

ادامه دارد.

 http://andishen.blogfa.com/post-384.aspx 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 18:48  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

فلسفه دوغورماغا زاهی اولمالی ییق....!؟

 

فلسفه لشمک......اولاجاق می!؟ اولدوراجاییق می!؟ دوغدوراجاییق می بو دیلده  او چرچووه سیز- سینیرسیز اؤزگوربیلیمی- بیلگه لیگی...

تاباجاییق می ؟یاپاجاییق می؟ او چکیش- توخماخ کیمی ائلیشترل یؤنتملری بوداریسقال-کیچیک میراثلارین ته په سینه ا؟

اوگئچمیشده آرخالانان دیرک- دووارلارین، او چؤکوشده اولان بینؤوره لرین یئرینه هانکی گؤزلوکلر تاخیب، ائله نه لره دایانیب- گووه نیب  گئده جه ییک بو یاشاییشین چئشیدلی یوللاریندا!؟....ائلیشترل عغله!فلسفه یه- بیلیمه یوخسا کئچمیشین شیب- شیرین او اوشاقلیق چاغلارینا شئر یازیب یادا  آتا – بابالارین آت چاپدیریب  قیلیج وورماخلارینا تاریخ یازیب فرحله نه جه ییک هله !؟ یادا  گئچمیشی، ائله ایندینی بوشلاییب گله جک ده بیز قورتولاجییق، بیزی قورتاراجاقلار، هله گؤزله مه لی ییک یوخلاریندا مورگو له یه جه ییک!؟

دوردوغوموز یئر کؤچور، دوردوغوموز یئر فیر- فیر فیریلدایییر، فیرلانیر... دایاندیغیمیز- گووندیییمیز ایناملار داغیلیر،ایناندیغیمیز سؤزلر- ناغیللار گولونج اولور، ده ده بابالاریمیز ناغیللار کیمی کؤهنه لیر...هر یئر ایشیقلانیر... قارانلیق کؤهنه داملارین تورآتانلاری قاچیر، بیت – بیره سی اؤلور....کؤهنه بئیین لر دوشرگه ده دوشوب ایتیر!کتده ن – شهره گلنلر قوسوب- قوسوب داها شهر له نیر...هلله نیر....

آمما بیز هله شهرلرده- کت یوخوسو گؤروروک!گوله- بولبوله، لئیلی – مجنونه شئر یازیریخ....هره آسلانماغا،دایانماغا، یوخلاماغا، اویماغا گئچمیشده ن- گله جه یه کیمی بیر زات آختاریر!

هامی میز اؤز ایچیمیزده اولان دایانمالی اولان عغیلده ن یانا اولوروخ....او هرنه یی ائلیشترل سوزگچدن گئچیرن عغیلدن! او هرنه یین قاباغینا بیر سورغو ایشارتی قویان عغیلدن یانا اولوروخ....بیز بیزی قورتاران- یؤنله دن-  یاشادان فلسفه دن یانا اولوروخ... کی اولمامالی ییق!

 http://varzqan.blogfa.com/post-81.aspx

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 17:29  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

کاش تبریز  دونیانان  تورکجه  فلسفه له شه یدی....؟

 

فلسفی لشمیش بیر تورکجه اولارمی؟

اوروپادا ایکی یوز ایل بوندان قاباغاکیمی بوتون فلسفی یازیلار لاتین دیلینده یارانمیشلار،  لاتین دیلی بیر دین، فلسفه و بیلیم دیلی ساییلیردی آمما داها میللتلر آییلدیقجان و مسیحیت دینی اؤز  قاباخکی اؤنمین الدن وئردیکجن لاتین دیلینین یئرینه اینگلیسجه،آلمانجا، فیرانیسجا و باشقا دیللر دیرچلمه یه و چیچک لنمه یه باشلادیلار و ایکی یوز ایلین  بویوندا اؤرنک آلمانجا بیر گوجسوز دیلدن بیر گوجلو دوشونجه و فلسفی دیله چئوریلیب؟

آمما نییه؟ و نه جور بو بؤیوک ایش مومکون اولدو؟

نیچه،هگل، فیشته؛ شیلینگ ،هایدگر، هابرماس...اؤز دیل لرینده یازدیلار و دوشوندولر؛آنجاق آلمانجا بیر گوجلو دوشونجه و فلسفه دیلی اولدو.بو ایش میللت ، میللی کیملیک و میللی دوولت آنلاییش لارینان برابر دوغولدولار، یانی بو یئنی دیل یئنی آنلاییش لار و ده ییشیک لر سونوجوندا و یا اونلارلا برابر و چییین چییینه دوغولدو و یاراندی.

بیز نه ائتمه لیییک؟

منجه اؤزوموزه  مخصوص اولان دوشونجه یا فلسفه یاراتماق فیکرینده اولساق، گره ک اؤز دیلیمیز تورکجه میزده یازیب- یاراتماغا باشلامالی-آتدیم آتمالی و جان آتمالی ییق.

گرچکدن بو ایش اولار می؟

اولار نئجه کی آلمانجادا/انگیلیسجه ده و فیرانسیزجادا بو ایش مومکون اولوب، نه دن بیزیم دیلده بو اولماسین!؟

بیز ایسته سک آدیمیز قالا، ایزیمیز قالا، گرک اؤز دیلیمیزده آدلانماغا، ایز قویماغا ؛یازیب یاراتماغا و دوشونمه یه جان قویاخ!

          (((بو سؤزلر دونن چرشنبه  گونو تبریز بیلی یوردوندا یولداشیم بهزاد حسن پور جنابلارینین دیفاع برنامه سینده بئینیمدن گئچیردی.بهزاد تئهراندا بهشتی بیلی یوردوندا اینگیلیس دیلینده لیسانس اؤیرنجی سیدی، ایندیسه یوکسک لیسانسیندا باتی فلسفه سی اوخوموش. راهنماسی یولداشیم دوکتور عبداله نژاد جنابلاریدی و سئویملی یولداشیم دوکتور اصغری جنابلاریدا اوردایدی... بو دیفاع برنامه سینده بیرشئی  دوشونوردوم: کاش بو سؤزلر اؤز تورکجه میزده یارانیب – دوغولایدی...تبریز دونیانان تورکجه فلسفه له شه یدی....

تبریز بیلی یوردوندا  تبریزین فلسفه سی اؤز دیلیمیزده یارانماخ و چیچک لنمک اومودویلا...)))

 

  منبع: وبلاگ ورزقان نیوز/  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 17:15  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

 درجستجوی معنای فلسفی انتخاب و شرایط تحقق آن

 

انتخاب و انتخابات دارای اساس فلسفی است. فلسفه ای که می گوید هر فرد انسانی دارای قوه تشخیص است.هرفردی می تواند خوب وبد، صلاح و غیرصلاح خودش را با اتکا به عقل و تجربه اش بشناسد.

پس مولفه های فلسفی انتخاب و انتخابات عبارتند از:

 انسانگرایی/ فردگرایی/ عقل گرایی و تجربه گرایی

اما لوازم یا شرایط فلسفی و منطقی تحقق انتخاب در حوزه اجتماعی و سیاسی چیست؟

اول وجود گزینه های مختلف و متنوع . اصلاً انتخاب و انتخابات آنجا معنا و مفهوم دارد که افراد انسانی با گزینه های مختلف و متفاوت و متضاد و گوناگون روبرو شوند و با عقل و تجربه خود به انتخاب و گزینش دست بزنند.

دوم انتخاب کنندگان یا همان افراد انسانی دارای چندین ویژگی مهم باشند:

1- استقلال مالی  داشته باشند یا تاحدی از لحاظ مالی و معیشتی وابسته به انتخاب شوندگان(یاکاندیداها) نباشند

2- دارای اطلاعات سیاسی و اجتماعی یا به عبارت دیگر از انتخابات و مسائل و وظایف انتخاب شوندگان و انتخاب کنندگان آگاه باشند

3-  در حوزه جمعی و اجتماعی دارای سازمانها و نهادهای اقتصادی/سیاسی.فرهنگی باشند

 ترکیب ویژگی های استقلال مالی و معیشتی/ آگاهی سیاسی و اجتماعی و سازماندهی جمعی فعالیتهای اجتماعی و سیاسی در افراد انسانی، انتخاب و انتخابات را واقعی تر و حقیقی تر و عینی تر  می کند.

اما این سه ویژگی فوق چقدر مثلاً در انتخاب کنندگان منطقه ورزقان-خاروانا وجود دارد؟ پاسخ به این سوال می تواند آیینه ای باشد برای دیدن انتخاب درست/تشخیص درست برای رفاه و توسعه جمعی و فردی همه اهالی منطقه یا برعکس.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 23:51  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

فلسفه ویا دوشون بیلیم(1)

 

فلسفه ویا دوشون بیلیم ، سؤزجوک کؤکنی اولاراق یونانجا سئویره م، آردینجا قاچیرام – آختاریرام  آنلامینا گلن  فیلو  ، و بیلگی ،بیلگه لیگ(حیکمت) آنلامینا گلن سوفیا  سؤزلریندن تؤره میشدیر.

فیلوسوفیا = بیلگه لیک آراییشی(آختاریشی)،بیلگییی سئومک،آراشدیرماق و دالیسیجا قاشماق آنلاملارینا گلمکده دیر.

فیلسوفدا بیلگه لیگه چاتمایا(اولاشمایا) چالیشان اینساندیر.

بونا گؤره یونانلی لار اوچون« بیلگه لیک سئوگی سی » یادا « حیکمت آختاریشی» آنلامینا گلمیشدیر.باشلانقیچداکی بو اؤزگون(اصلی یا اریجیینال) آنلاما گؤره هر جور بیلیمسل(علمی) آراشدیرماجییا « فیلسوف» آدی وئریلمیشدیر.

فلسفه ، وارلیق، بیلگی، گئرچک(حقیقت)،عدالت،گؤزه للیک،دوغرولوق، عقل(اوس) و دیل کیمی کونولارلا( موضوعلارلا)ایلگی لی  گنل( عمومی) و تمل( بنیادی و اساسی) سورونلارلا ایلگی لی  گؤرولن چالیشمادیر. فلسفه « دوشونجه بیلیمی » اولاراقدا بیلینیر.

فیلسوف سؤزجوگو فیلو( سئوگی) و سوفیا( بیلگه لیک) سؤزجوک لرینین بیرلشمه سیندن مئیدانا گلمیشدیر. یانی بیلگه لیگی سئون اینسان آنلامیندادیر.....

 

                                                                      آردیسی وار...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 17:58  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

نقش آذربایجان در تاریخ فلسفه اسلامی

 

مقدمه:
قبل از حمله مغول به ایران، خراسان مرکزیت فرهنگی ایران را برعهده داشته و مهمترین شهر نیز بدون شک نیشابور بوده است. بعد از حمله مغول و ویرانی خراسان، مرکزیت فرهنگی به شهر «تبریز» انتقال یافت. بدون اغراق باید گفت که در عصر ایلخانان، تبریز، مهمترین مرکز فرهنگی جهان اسلام و حتی می توان گفت جهان بوده است. چرا که بررسی تمدن ها در آن زمان ما را متوجه این نکته می کند که مرکزیت تبریز را هیچ جای دیگری نداشته است. یکی از مؤیدات این سخن مجموعه «سفینه تبریز» که یک مجموعه بزرگ خطی است، می باشد. این مجموعه در سال 720 هـ. ق و در شهر تبریز کتابت شده و آئینه تمام نمایی در فعالیت های علمی فرهنگی این شهر در آن زمان است. مجموعه ایی بی نظیر که در تمدن اسلام منحصر بفرد است. این مجموعه به همت مرکز نشر دانشگاهی چاپ گردیده است.

1. نقاط مبهم در تاریخ فلسفه اسلامی
تاریخ فلسفه اسلامی زوایای مبهم و ناشناخته ای دار، اصولا ما در سنت اسلامی چیزی به نام تاریخ فلسفه نداشته ایم، بلکه تاریخ فلاسفه داشته ایم. کتاب هایی مانند: نزهته الارواح شهروزی و یا محبوب القلوب اشکوری به شرح احوال و آثار برخی از فلاسفه پرداخته اند، ولی از ارتباط افکار فلسفی و تاثیر و تاثر تاریخی آنها در این گونه کتب خبری نیت، تاریخ فلسفه به معنایی که امروزه رایج است در قرن نوزدهم و با هگل آغاز می شود. در جهان اسلام نیز برخی از محققین همانند: «دی بور، هانری کربن، میان محمد شریف، حنا فاخوری، ماجد فخری و سید حسین نصر» با دیدگاه های مختلف به این کار همت گماشته اند. اما با این وجود نمی توان ادعا کرد که ما هم اکنون کتاب جامع الاطرافی در مورد تاریخ فلسفه اسلامی داریم. چرا که بسیاری از متکفرن به درستی معرفی نشده، بسیاری از متون هنوز تصحیح نشده، بسیاری از آثار منتسب به فلاسفه اسلامی مجعول بوده و در واقع از خود این متفکرین نیستند، برخی از دوره های تاریخی از نظر فلسفی هنوز به درستی مورد بررسی قرار نگرفته اند، به عنوان نمونه: فاصله بین فارابی و ابن سینا. چرا که در این دوره وضعیت بدین نحو نبوده که ابتدا فارابی به تفکر پرداخته و سپس به یکباره ابن سنا ظهور نماید، بلکه در ین فاصله متفکرین بزرگی همچون ابوالحسن عامری نیشابوری می باشد. کتاب «فلسفه افسانگرایی در عصر رنسانس اسلامی» نوشته کرمر که توسط آقای حنایی کاشانی ترجمه گردیده، به معرفی این دوره از تاریخ فلسفه اسلامی می پردازد.
از دیگر نقص های تاریخ فلسفه ها در جهان اسلام، معرفی ابن رشد بعنوان آخرین فیلسوف اسلامی و دیگر مورد. عدم توجه به آثار غیرعربی از جمله جامع الحکمتین ناصرخسرو و رسائل فارسی سهروردی است.

2. عدم توجه به حیث جغرافیایی تاریخ فلسفه
نقیصه دیگر در تاریخ فلسفه های موجود، عدم توجه به تاثیرات محیطی و جغرافیایی بر نحوه تفکر عقلی و فلسفی در جهان اسلام است. مسئله توجه به حیث جغرافیایی تاریخ فرهنگ و تفکر در جهان اسلام به خصوص در قرون اولیه بسیار مهم است. این مسئله در بررسی تاریخ علم کلام مشهور است، چرا که مثلا مسائل کلامی شهر بغداد با مسائل کلامی خراسان یا بصره تفاوت دارد. در تاریخ تصوف نیز این مسئله بسیار مهم است، به عنوان مثال در کتاب «التعرف» کلابادی پس از معرف شیخ هر شهر به بیان تصرفی که تحت تاثیر تعالیم آن شیخ شکل گرفته می پردازد.
در تاریخ فلسفه نیز بحث جغرافیا قابل بررسی است؛ فلسفه در بغداد، و با کندی آغاز گردید و سپس از حیث جغرفایایی به خراسان و شهرهای آن انتقال یافت، فارابی، ابوالحسن عامری، ابن سینا و بسیاری از متفکران از شهرهای خراسان بوده اند. حتی نام بسیاری از روستاها و دهکده های خراسان که هم اکنون از بین رفته اند، را می توان از روی اسامی برخی از متفکرینی که از آن نواحی بوده اند، حدس زد. و به این نکته آگاهی پیدا کرد که در چنین مناطقی فیلسوفی می زیسته است، به عنوان مثال «نوژگان» یا «نشجان» نم یک فیلسوف نوافلاطونی بوده که در منطقی به همین نام می زیسته است.

3. انتقال مرکزیت فرهنگی از خراسان به آذربایجان
بعد از ابوحامد غزالی به تاریخ تفکر فلسفی از حیث محتوا و جغرافیا، چرخشی صورت می پذیرد. به این معنا که با حرکت سلاجقه به سمت غرب، مرکزیت فرهنگی نیز از خراسان به سمت غرب و آذربایجان منتقل می شود. و در این زمان است که ما شاهد یک شکوفایی شگرف در عصر ایلخانان (قرن هفتم هجری) در این منطقه هستیم، بسیاری از بزرگان علم و تفکر از جمله خواجه نصیر الدین طوسی و قطب الدین شیرازی به آذربایجان و به شهرهای تبریز، سلطانیه و مراغه هجرت کرد، و در آنجا ساکن می شوند.
مدراکی است در دست است که نشان می إهد این نهضت فرهنگی در قرن ششم و به وسیله سلاجقه آغاز شده ست یکی از این مدارک یک مجموعه ای از کتب درسی در رشته های فلسفه و منطق است که تاکنون بسیاری از آنها ناشناخته بوده اند. در این مجموع آثاری از ابن سینا، غزالی، عمر بن سهلان ساوی و به خصوص از مجد الدین جیلی موجود از است.
مجد الدین جیلی استاد فخر رازی و سهروردی است، وی را اهالی مراغه از ری به مراغه آورده اند. دعوت جیلی به مراغه می تواند یکی از قرائنی باشد که نشان دهنده شکل گیری نهضت فلسفی در آذرباجیان است. قرینه دیگر در اهمیت فلسفه در آذربایجان ظهور شهاب الدین سهروردی در سهرورد زنجان که یکی از بلاد آذربایجان بوده است، می باشد.

4. خصوصیات تفکر فلسفی منقطه آذربایجان
این نکته قابل بررسی که وجوه ممیز تفکر فلسفی منقطه آذربایجان چیست؟ یعنی هنگامیکه فلسفه به آذربایجان منتقل می شود چه ویژگی هایی پیدا می کند، از جمله این ویژگی ها می توان به نموارد زیر اشاره کرد: اهمیت پیدا کردن منطق در مباحث فلسفی- کلامی و حتی عرفانی است. در مجموعه «سفینه تبریز» ما شاهد رسالات فراوانی در باب منطق هستیم. حتی عرفای نیز از جمله شیخ امین الدین باله – عراف بزرگ تبریز- رسالاتی در منطق داشته اند. مورد دیگر توجه به وجوه عرفانی فلسفه مشاء می باشد. سه نمط آخر اشارات و تنبیهات و رساله های رمزی ابن سینا بسیار مورد توجه قرار می گیرد. خصوصیت بعدی تفکر فلسفی این ناحیه، آمیزش فلسفه با ادبیات است. به عنوان نمونه در کتاب «الاقطاب القطبیه» نوشته فیلسوف اشراقی، عبدالقادر یاقوت اهری، ما شاهد استفاده از اشعار فارسی از جمله اشعار خیام هستیم. ویژگی دیگر، استفاده از سمبل های ایرانی و شخصیت های شاهنامه است، از جمله شخصیت کیخسرو به عنوان مظهر فیلسوف حکیم مطرح می شود و اهمیت او حتی به پادشاهان عثمانی نیز منتقل می شود به طوریکه نقل می کنند بایزید ثانی یکی از سلاطین عثمانی، سلطنت را رها و مانند کیخسرو سر به کوه و دشت می گذارد.
مسئله و خصوصیت مهم دیگر که از مابقی ویژگی ها از اهمیت بیشتری برخوردار است، مسئله نور و خورشید در تاریخ تفکر آذربایجان است. چراکه سهروردی نور را به جای وجود که در فلسفه مشاء الهمیت داشته قرار می دهد. این مسئله حتی در آثار عرفانی نیز مشهور است به عنوان نمونه در اثر عرفانی «طریق التحقیق» که تاکنون جزء مثنوی های سنایی محسوب می شده، مسئله نور و خورشید و عقایدی مانند نیایش و دعا کردن به خورشید مشهور است. لازم به ذکر است که تحقیقات انجام شده از حیث محتوایی نشان دهنده آن است که این اثر می بایست متعلق به یک آذبایجانی باشد. اهمیت مسئله نور و ظلمت در آثار یزدانیار ارموی (از ارومیه) که در قرن سوم هجری می زیسته و با صوفایان بغداد سر نزاع داشته، نشان دهنده اهمیت این مسئله در مطنقه آذربایجان بوده است. حتی می توان عقاید سهروردی راجع به نور و ظلمت و خورشید و آتش که منشاءای ایرانی داشته و از سمبل های شاهنامه هستند و باعث خشم فقهای دمشق و شهادت او شده، را شاهدی دانست بر اهمیت مسئله نور در تفکر منطقه آذربایجان.
خلاصه آنکه فلسفه در آذربایجان خصوصیات فکر آذربایجانی را جذب و با رنگی آذربایجانی به حیات خود ادامه داده است. حوزه فلسفی از آذربایجان به شیراز و از آنجا به اصفهان و بالاخره در دوران قاجار به تهران منتقل می شود. در اهمیت حوزه فلسفی آذربایجان همین نکته کافی است که فلاسفه و متکفران بعد از سهروردی از در زمینه های مختلف فلسفی، کلامی، عرفانی و حتی ادبی تحت تاثیر تفکر او گرداند و این نکته را روشن سازد که در نگاه به تاریخ فلسفه تنها به دو یا سه متفکر مشهور هر ناحیه، اکتفا نکنیم بلکه بایستی به نقاط مبهم و تاریک تاریخ تفکر توجه داشته و با تحقیقات گسترده این نقیصه را برطرف نمایم. پیگیری این مطلب می تواند ما را در تبیین ماهیت فلسفه اسلامی و روشن شدن زمینه ها و پیشینه های فرهنگی- جغرافیایی آن، کمک نماید.

 

 

http://www.tahoordanesh.com/page.php?pid=15787

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 14:24  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

                     ناسیونالیسم مدرن و پست مدرن

 

عليرضا نصيرزاده بكرآباد

 

  ناسیونالسیم سوا ازتعاریف و مفاهیم مختلف به دو صورت ایدئولوژی دولتی( قوم حاکم) و ایدئولوژی رهایی بخش توده ای (ملل واقوام محکوم)قابل مشاهده است.

ناسیونالسیم دولتی هم چون ناسیونالیسم رضاخان،ایدئولوژی یک دولت مطلقۀ مدرن برای ایجاد یک جامعۀمتحدالشکل مدرن و توسعه یافته است. ناسیونالیسم دولتی قوم حاکم(یا همان ناسیونالیسم تک ملیتی یا تک قومیتی درجوامع کثیرالمله) ریشه  درفلسفه های عصر مدرنیته دارد. اما ناسیونالیسم به مثابۀ ایدئولوژی رهایی بخش توده ای،موقعی که مدرنیته غرب( با جنگ جهانی اول و دوم، باهولوکاست،با آشویتس - کوره های آدم سوزی هیتلر- باگولاک- اردوگاه های کاراجباری استالین و بریا- وبا بمباران اتمی هیروشیما وناکازاکی) دچاربحران مشروعیت می شود؛ درقالب جنبش های ملی استقلال طلبانه علیه استعمار خارجی رشد و نمو می یابد. هم چنین با شروع بحران در مدرنیته غرب ،اندیشۀ غرب ، سنت فکری خودش را در قالب اندیشه های پست مدرنیسم توسط دریدا،لاکان ،لیوتار، میشل فوکو و غیره ... شروع به نقد می کند.  از ویژگی های بارز  فلسفه های پست مدرن ،نقد مطلق گرایی مدرنیته در برابر نسبی گرایی ،و نقد وحدت گرایی (یامونیسم)مدرنیته در برابر کثرت گرایی (پلورالیسم) است. مطلق گرایان،شناخت و معرفت خودشان را عین حقیقت می دانند ودرصحنۀعمل هم سعی می کنند آن را به دیگران تحمیل کنند.اما نسبی گرایان،شناخت خودشان را عین حقیقت نمی دانند ،چون که هرکس از زاویه ای یا چشم اندازی خاص ،صاحب شناخت می شود. ازاین رو، به اعتقادآنهاما باشناختها،چشم اندازها،دیدگاهها وگفتمان های مختلف روبرو هستیم.ودرصحنۀ عمل هم سعی کنیم با تساهل وتسامح،مدارا،وبا گفتگو به توافق وسازگاری عملی برسیم.

باید خاطر نشان کنم که باعمیق تر شدن بحران در فکر وعمل مدرنیتۀغرب ، اندیشه های پست مدرنیته به عنوان مبانی تئوریک و فلسفی هویت های به حاشیه رانده شده ای هم چون هویت جنسی زنان ، اقوام و مذاهب تحت سلطه و غیره عمل می کند. هم زمان با رشد اندیشه های پست مدرنیته (هم چون نسبی گرایی، تکثرگرایی، تمرکززدایی ، ساختارشکنی ، حاشیه علیه متن وغیره ....)،رشد تکنولوژی های ارتباطی (هم چون رادیو، تلویزیون، تلفن،موبایل، ماهواره ،اینترنت و...) ،رشد و توسعۀ امواج دموکراسی ،حقوق بشر و جهانی شدن ، فروپاشی شوروی و یوگوسلاوی به رشد ونمو نوع جدیدی از ناسیونالیسم  به مثابۀ ایدئولوژی رهایی بخش توده ای ،کمک کرده است . این ناسیونالیسم ، ناسیونالیسم اقوام به حاشیه رانده شده توسط ناسیونالیسم دولتی(قوم حاکم) است. این ناسیونالیسم تکثرگرا و تمرکززدای پست مدرن ، در مقابل ایدئولوژی ناسیونالیسم دولت مطلقۀ مدرن قرار دارد که کاملاً وحدت گرا و تمرکزگرا  است . این ناسیونالیسم اقوام محکوم و بدون دولت ، در برابر استعمار داخلی ناسیونالیسم دولتی قوم حاکم مطرح شده است . و تبعیض های فرهنگی ، اقتصادی ، مذهبی ، و سیاسی قوم حاکم را در قالب گفتمان های جهانی حقوق بشر و دموکراسی به زیر سؤال می برد .

ناسیونالیسم پست مدرن ، خواهان حفظ تمایزات یا اختلافات قومی ، مذهبی ، جنسی ، فکری و غیره است که اینها هم مستلزم یک حکومت دموکراتیک تکثرگراست. اما ناسیونالیسم دولتی وحدت گرا و تمرکزگرا ، برای ساختن یک ملت شسته و روفته با زبان وهویت یک دست ،باید کاملاً تمرکزگرا و دیکتاتور باشد . اما امروزه این دولت مطلقۀ مدرن ، از هر طرف ، از بالا و پایین در حال ذوب شدن یا در حال خرد شدن است . مبانی فکری وایدئولوژیکش توسط اندیشه های پست مدرنیسم ساختار شکنی و مشروعیت زدایی می شود . از لحاظ سیاسی و روش حکومتی ،در برابر امواج جهانی دموکراسی ،مشروعیت اش را از دست می دهد. از لحاظ فرهنگی و اجتماعی، در برابر دنیای متکثر و پیچیدۀ ماهواره و اینترنت سردرگم شده است . از لحاظ اقتصادی ، در برابر اقتصاد در حال جهانی شدن ، سازمان تجارت جهانی و صندوق بین المللی پول و غیره درحال کرنش است . بنا براین در این حال و هوای جهانی و فکری ، هویت های قومی ، مذهبی و جنسی به حاشیه رانده شده ، هر روز بیشتر از دیروز ، صدای خفته شان شنیده می شود .امروز این صداها از هر کشور و منطقه ای چه کاملاً توسعه یافته وچه توسعه نیافته شنیده می شود و ناسیونالیسم اقوام محکوم و بدون دولت ،در صدر مسائل حساس جهان قرار دارد. برای مثال ،از کبک های فرانسوی زبان کا نادا ،از ولز ها و ایرلندی های بریتانیا ، از باسک ها و کاتالان های اسپانیا گرفته تا ببرهای تامیل سری لانکا و تورک های مسلمان سین کیانگ چین ،  می توان ناسیونالیسم اقوام محکوم  را در برابر استعمار داخلی ناسیونالیسم دولتی قوم حاکم دید.

 

 


برچسب‌ها: عليرضا نصيرزاده بكرآباد, فلسفه, ناسيوناليسم, مدرن و پست مدرن, قوميت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 13:1  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

ليبئراليزم ندير؟{‏1}

İng.     Liberalizm

Fr.             libéralisme

Alm.               Liberalismus

 

ایستر اقتصاد فلسفه‌سينده، ایسترسه ده سياست فلسفه‌سينده دؤولت، توپلوم و فرد آراسينداکي بوتون ايليشکي‌لرده فردين حق و اؤزگورلوک‌لريني مطرح ائدن و هر فردين وجدان، اينانج و دوشونجه اؤزگورلویونون تانينماسي‌نین واجب اولدوغونو ساوونان اقتصادی و سياسال مکتبه ليبئراليزم دئییلير.

لیبئرالیزم، دؤولتين اقتصادا مداخله‌سي‌نين ان آشاغی دوزئیده(سطح) اولماسینی اورتایا قویان و دؤولتين فرد‌لر، طبقه‌لر و اولوس‌لار آراسينداکي ائکونوميک ايليشکي‌لره هئچ بير شکيلده قاريشمامالي اولدوغونون ان دوغرو یول اولدوغونو مطرح ائدن دوشونجه سیستئمی‌دیر. سوموت {‏2} تعریفینی «بوراخين ائتسين‌لر، بوراخين کئچسين‌لر»{۳} سؤزونده خلاصه ائدن دکترین{‏4}، اقتصادي ليبئراليزم دئيه آدلانديريلیر. سیاسی لیبئرالیزم ایسه دؤولت يئتکیسي‌نين(صلاحیت) هر آنلامدا و هر ساحه‌ده قيسيتلانماسي(محدودلانماسی) و بو يئتکينی الينده توتان‌لارين توپلومون اساس فردلرینین ياشام‌لاريني نه شکیلده يؤنلنديره‌جک‌لرينه هانسيسا دلیله گؤره هئچ بير شکيلده قاريشماماسي گرکديیيني ساوونور. دؤولتين توپلومسال و کولتورل ياشامين نظم آلماسیندا هئچ بير بليرله‌ييجي(تعین کننده) رول آلماماسی گرکديیي‌نين آلتينا خط چکه‎رک وورغولایان و سوموت تعریفینی «ان دوغرو حکومت ان آز حکم ائدندير» سؤزونده الده ائدن دکترین سياسال ليبئراليزم‌دیر.

سياست فلسفه‌سي، ليبئرال سياست تئوری‌سییله ياخيندان ايليشکيلي(رابطه دار) اولان اؤزگورلوک، تولئرانس، کيشيسل حاق‌لار، قورومسال دئموکراسي و حقوق ياسالاري کيمي ایلکه‌لرینین{‏5} فلسفه‌ باخیمیندان داياناق‌لارينی‏{6} اينجه‌له‌یر. ليبئرال‌لارا گؤره، سياسال قورولوش‌لار‏‏{7} سياسال و توپلومسال منفعت‌لردن باغيمسيز اولاراق، کيشيسل منفعت‌لرين قورونماسينا و ساغلانماسينا گؤردوک‌لری فعالیت‌لر باغلاميندا مشروعیت قازانارلار.

ليبئرال دوشونرلر، ایستر هر توپلوم و کولتورون اؤز سونونو اؤز ايچينده داشيديغي دوشونجه‌سينه، ایسترسه ده سياسال و توپلومسال قورولوش‌لارين انساني داها یاخشی بیر دوروما دوغرو دؤنوشدورمه کيمي بير آماج داشيمالاري گرکديیي فکرینه قارشي چيخارلار. ليبئرال فلسفه‌چي‌لره گؤره، ایستر مادي اولسون، ایستر معنوی اولسون؛ هر کيشي‌نين اؤز هدف‌لری واردير و دوغال اولاراق بو هدف‌لر باشقالارينينکي ایله اويوم(هماهنگی) ايچينده دئییل. بونا گؤره ده، فرد‌لرين هدف‌لری اوغرونا نه‌لري ائده‌بيله‌جک‌لري ايله باشقالاري‌نين هدف‌لرینی هانسي باخيم‌لاردان نظره آلمالاري گرکديیيني تعین ائدن قورال‌لار بليرلنمه‌ليدير. بو ساحه‌ده سياست فلسفه‌سي‌نين ائتمه‌سی گرکن، بير طرفدن فرد‌لرين آيري آيري ايستک‌لرينه جاواب وئرن، بير طرفدن ده توپلومو گوونجه(اطمینان) آلتينا آلان بير ياشام طرزی یاراتماقدیر.

ليبئراليزم و لیبئرالیزم فلسفه‌سي، «سول» دوشونرلری طرفيندن تنقید ائدیلمیشدیر. سولچولار لیبئرالیزمی، رفاه و اقتدارين بير نئچه کيشي‌نين الينده توپلانماسينا قارشي هئچ بير ساوونماسي اولمايان و اينسانين توپلومسال و سياسال طبیعتینه ايليشکين(مرتبط) هرهانسي بير چؤزومله‌مه‌دن(تحلیل) محروم اولان «اؤزگور بازار ايدئولوژيسي» اولماقلا تنقید ائتمیشلر.

ليبئراليزمین اؤنونده‌کی بير باشقا تمل تنقید ده ليبئراليزمين توپلومسال ائتکئنی(عامل) آرخا پلاندا توتاراق توپلوم‌لاردان آيري فرد‌لرين يا دا سويوت{‏8} قورال‌لارين وار اولدوغونو قبول ائتمه‌سيدير.

«ساغ»ين ليبئراليزمه قارشی ان تمل تنقیدی ايسه يئرله‌شيک(مستقر) تشکیلات‌لارا و گلنک‌لره{‏‏9}حساس اولماماسي و فردی اؤزگورلویون آرتيريلماسيندا توپلومسال ياپي‌لارا{‏‏10} و محدودلامالارین گرکلی اولدوغونو گؤرمزدن گلمه‌سیدیر.

 


1-    Felsefe Sözlüğü; Bilim ve Sanat Yayınları; 2002

2-    تورکجه: سوموت- somut، اینگیلیزجه: concrete، عربجه: مشخص

3-    Laiseez faire laisez passer

4-    تورکجه: اؤیره‌تی- oyrəti، اینگیلیزجه: doctrine

5-    تورکجه: ایلکه- ilkə، اینگیلیزجه: principle

6-    تورکجه: داياناق- dayanaq، اینگیلیزجه‌: support

7-    تورکجه: قورولوش- quruluş، اینگیلیزجه: establishment

8-    تورکجه: سويوت- soyut، اینگیلیزجه: abstract، عربجه: مجرد

9-    تورکجه: گَلَنَک‌- gələnək، اینگیلیزجه: tradition، عربجه: سنت

10-  تورکجه: ياپيسال- yapısal، اینگیلیزجه: ‌structure، فارسجا: ساختارگرایی

 

http://dushun.blogfa.com/post-43.aspx

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 18:22  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

 

نگاهی به وضعیت؛

اقلیت های قومی در اروپای غربی و افغانستان

دکتر حسین بشیریه

 

در اروپای غربی به طور کلی مرزهای سیاسی و زبانی بر هم منطبق هستند. با این حال اقلیت های فرهنگی و قومی و زبانی در برخی کشورها وجود دارند. برای مثال باید از باسک ها و کاتالان ها در اسپانیا، اسکاتلندی ها و ولزی ها  در انگلستان و ایتالیایی های آلمانی زبان در تیرول جنوبی نام برد.

برخی از این اقلیت ها جنبش های سیاسی و یا احزاب و سازمان های  سیاسی به وجود آورده اند و یا به طور مجزا در پارلمان راه یافته اند. در بیشتر این کشورها اقلیت های زمانی از نظر شمار جمعیت کوچک هستند. مثلا حزب مردم سوئدی زبان فنلاند یا اقلیت های آلمانی زبان دانمارک و دانمارکی زبان در آلمان نیروی سیاسی قابل ملاحظه ای به شمار نمی روند. بر عکس در سوئیس و بلژیک اقلیت های زبانی گسترده ای وجود دارند. بلژیکی های هلندی زبان در شمال(فلمیش ها) ، اکثریت جمعیت کشور(حدود 55 درصد) را تشکیل می دهند. بلژیکی های فرانسه زبان (والون ها ) اقلیت بزرگی به شمار می روند و در جنوب سکونت دارند. در سوئیس آلمانی زبان ها حدود 65 درصد جمعیت را تشکیل می دهند و فرانسه زبان ها اقلیت بزرگی هستند(حدود 25 درصد جمعیت).

با این حال در سوئیس احزاب سیاسی عمده ای بر اساس شکاف های زبانی پیدا نشده است و مرزهای زبانی با مرزهای کانتون ها انطباق ندارد.بر عکس میان مرزههای کانتون ها و مرزهای مذهبی انطباق قابل ملاحظه ای دیده می شود.در بلژیک مدت ها زبان فرانسه زبان طبقه حاکم بوده و در مقابل فلمیش زبان ها (یا فلمینگ ها در سرزمین شمالی فلاندرز) از نظر اقتصادی، سیاسی و فرهنگی موقعیت فروتر و وابسته ای داشته اند. گرایش های ناسیونالیستی همواره در میان فلمیش ها قوی بوده است.اما در دهه 1970 تحولات اقتصادی وضعیت گذشته را دگرگون کرد و والون ها از نظر اقتصادی رو به افول رفتند و در مقابل، فلمینگ ها شاهد رشد کشاورزی و صنعتی بی سابقه ای شدند.

 

نقش سیاسی اقوام و قبایل در افغانستان

در افغانستان چهار قوم عمده سکنی دارند که عبارت اند از: قوم پشتون،قوم تاجیک، قوم هزاره و قوم ازبک. به جز این ها اقوام کوچک و دیگری نیز مثل قوم بلوچ و ترکمن هستند که از نظر سیاسی چندان اهمیتی ندارند. بزرگ ترین واز نظر سیاسی مهم ترین قوم افغانستان پشتون بوده است که در نواحی شرقی و جنوبی ساکن اند. پشتون ها خود را منتسب به قوم بنی اسرائیل می دانند.مهم ترین قبیله سیاسی افغانستان یعنی درانی ها که همواره قدرت سیاسی را در دست داشته اند از شاخه های این قوم اند.

یکی دیگر از قبایل مهم این قوم غلزایی ها هستند که بر خلاف درانی ها کوچ نشین بوده اند و اکنون در اطراف قندهار سکونت دارند.قوم پشتون ، هم چنین مهم ترین قوم زمیندار افغانستان بوده است.مهم ترین کشمکش های سیاسی در این کشور در درون قبایل قوم پشتون پیش می آمده است. به ویژه میان درانی ها و بارکزایی ها همواره رقابت سیاسی وجود داشته است. پشتون ها حنفی مذهب اند.

دومین قوم عمده افغانستان، قوم فارسی زبان و تاجیک پیشه تاجیک هستند که خانوارهای آن در غرب و شمال افغانستان پراکنده اند و در شهرهای بلخ، بدخشان، هرات و نیمروز سکنی دارند. تاجیک های شمال حنفی و تاجیک های غرب شیعه هستند.

تاجیک های سنی مذهب با پشتون ها الفت بیشتری داشته اند و از همین رو بیش از شیعیان به مناصب دولتی اداری و دولتی رسیده اند.

میان تاجیک ها و پشتونها از نظر سیاسی همواره رقابت بوده است.در سال 1929 حکومت امان الله خان پشتون مواجه با قیام تاجیک ها به نام حبیب الله بچه سقل شد که سرکوب گردید.

پس از سقوط حکومت مارکسیستی افغانستان بار دیگر کشمکش میان پشتون ها و تاجیک ها بالا گرفته و میان برهان الدین ربانی و احمد شاه مسعود با گلب الدین حکمت یار از قوم پشتون رقابت سیاسی درگیر شد.

سومین قوم عمده افغانستان هزاره ها هستند که ترکیبی از نژاد سفید و زرد اند و در مرکز افغانستان سکنی دارند و به زبان فارسی سخن می گویند و شیعه مذهب اند.قتل عام گسترده هزاره های شیعه توسط حکومت سنی امیر عبدالرحمن در تاریخ افغانستان مشهور است. هزاره ها همواره از اقوام تحت سلطه قوم پشتون بوده اند.

قوم ازبک در افغانستان ترک زبان اند و در شمال آن کشور به سر می برند. از نظر سیاسی ازبک ها قوم منتفذی نبوده اند.پس از سقوط رژیم مارکسیستی کابل، ازبک ها که جز مهمی از نیروهای سیاسی آن کشور را تشکیل می دادند و با مجاهدین افغان در طی اشغال آن کشور توسط ارتش جمهوری اتحاد شوروی می جنگیدند به رهبری ژنرال دوستم بر نواحی شمالی سلطه یافتند.

در افغانستان هر قبیله ای دارای جرگه یعنی انجمن اداری- سیاسی بوده است و دولت ملی همواره با جرگه قبایل رابطه انداموار داشته و در واقع ادامه جرگه به شمار می رفته است.

 

 

http://nationalism.blogfa.com/post-1.aspx

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 11:29  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

دكتر يثربي:

          فلسفه ما نياز به تحولات زيربنايي و تغييرات اساسي دارد!


به گزارش روابط عمومي همايش بين‌المللي روز جهاني فلسفه، دكتر سيد يحيي يثربي، عضو هيأت علمي دانشگاه علامه طباطبايي با اشاره به برگزاري روز جهاني فلسفه در ايران گفت: فلسفه ما مانند فلسفه كشورهاي غربي در قرون وسطي يك مشكل بنيادي دارد و آن اين است كه يونان‌زده بوده و فلسفه‌اي ارسطويي ـ افلاطوني است.
وي افزود: در فلسفه افلاطوني، ما به دنبال حقيقت اشياء هستيم و قصد به‌دست آوردن حقيقت را از طريق ملاك‌هايي خارج از تجربه و مشاهده داريم.
اين استاد دانشگاه با بيان اينكه اخيراً برخي از بزرگان جامعه ما تصريح كرده‌اند؛ فلسفه هيچ ارتباطي به علم ندارد، يادآور شد: اين موضوعات باعث شده فلسفه ما همچنان در حالت قديمي خود بماند و به‌روز نباشد و چون به‌روز نيست؛ كارايي هم ندارد.
نويسنده كتاب «فلسفه عرفان» با تأكيد بر اينكه فلسفه در دو مورد كارايي عمده دارد، گفت: اول؛ فلسفه براي حل مشكلات جامعه و دوم؛ ارائه پيشنهاد براي حل مشكلات جهان.
وي ادامه داد: متأسفانه فلسفه ما هيچ‌يك از اين كارايي‌ها را ندارد. فلسفه ما نه پيشنهاد جديدي براي ارائه به جهانيان دارد و نه قادر به حل مشكلات جامعه خودمان است. به عنوان مثال؛ فلسفه ما در مورد جريان‌هاي سياسي جامعه، اخلاق، حقوق و يا حتي حقوق بشر، حرفي براي گفتن ندارد.
دكتر يثربي، فلسفه ايراني را شامل تعاريفي قراردادي دانست و گفت: فلسفه ما تعاريفي همچون عقول و نفوس، انسان و حيوان و عناصر و روابط تعيني مانند حادث و قديم را شامل مي‌شود كه همگي مفاهيمي كلي بوده و معرفت‌زا نيستند و حاصل اين تعاريف، همگي از ذهن متبادر مي‌شود و عينيت بيروني ندارد. به همين دليل ناكارآمد است.
اين استاد دانشگاه با انتقاد از فلسفه يونان كه كلي و مُثلي بوده است، گفت: بايد فلسفه را به جزئيات برگرداند؛ زيرا كليات در جهان جايي ندارد. تحول در فلسفه يعني تحول در علوم و تكنولوژي. فلسفه مي‌تواند يك عامل تأثيرگذار باشد و نگرش بنيادين و فراگير انسان با قواي ادراكي خويش است.
دكتر يثربي با تأكيد بر اينكه هر انساني قصد شناختن جهان را دارد، ابراز كرد: جهان از جزئيات بسياري از قبيل عناصر، انسان و حتي خدا تشكيل شده است. بايد اين جزئيات را فهميد تا جهان را شناخت.
وي در خصوص فراگيري و آموزش فلسفه گفت: فلسفه را بايد از آموزش‌هاي اوليه آغاز كرد. نگرشي كه ذره‌اي فراتر از معمول باشد، يك تفكر فلسفي است و تفكر فلسفي مفهوم سخت و دشواري نيست. به عنوان مثال، طرح اين سؤال كه «ازدواج يعني چه؟» خود يك سؤال فلسفي است؛ حتي اگر پرسشگر بدان واقف نباشد!
استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبايي، لازمه پيشرفت در مباحث متافيزيكي را پيشرفت در علوم فيزيكي دانست و افزود: بايد از يونان‌زدگي در فلسفه خود دوري كنيم و سعي كنيم خودمان باشيم. اگر در قديم با جنس و فصل اشياء را تعريف مي‌كردند، اما امروز هيچ‌كس با جنس و فصل ـ كه نماينده ماده و صورت هستند ـ اشياء را نمي‌شناسد، بلكه با خواص فيزيكي و شيميايي آن مي‌شناسند.
دكتر يثربي در بخش ديگري از اين گفت‌وگو، به برگزاري همايش‌هاي علمي بين‌المللي در كشورهاي جهان سوم اشاره كرد و گفت: جهان سوم از برگزاري كنگره‌هاي بين‌المللي علوم انساني تنها استفاده‌هاي تبليغي كرده و گاهي نيز كاستي‌هاي خود را با آن مي‌پوشاند و به همين مقدار راضي است و بدان بسنده مي‌كند.
وي، برگزاري روز جهاني فلسفه در ايران را اتفاق فرخنده‌اي دانست و متذكر شد: بايد سعي كنيم از جنبه سنتي اين قبيل همايش‌ها كاسته و به آن‌ها با ديد بسيار جدي بنگريم. چنين كنگره‌هايي در كشورهاي مشابه نيز برگزار مي‌شود و موضوع چندان مهمي در كل جهان قلمداد نمي‌شود، اما زماني براي ما مهم خواهد بود كه همچون جام جهاني فوتبال، تيمي متفكر از كشور ما نيز در آن شركت كند و به درجات رفيعي در ارائه نظريه و توليد علم برسد.
نويسنده كتاب «قلندر و قلعه» با اشاره به پيشينه فلسفي ايران كه مديون بزرگاني هم‌چون ابن‌سينا، ملاصدرا و شيخ اشراق است، گفت: متأسفانه امروزه متفكراني كه در حد و اندازه اين بزرگان باشند، نداريم و به همين دليل هم سخن جديدي براي ارائه به جهانيان نداريم. بيشتر موضوعاتي كه مطرح مي‌شود، فلسفه نيست، بلكه بازگويي تاريخ و نظر ملاصدرا و شيخ اشراق است.
اين استاد دانشگاه تصريح كرد: «فلسفه» يك واقعيت بيروني است و قلمداد كردن آن مانند آداب و رسوم و موضوعي بين فرهنگي و ميان‌مللي، اشتباه است.
دكتر يثربي در پايان سخنان خود خاطرنشان كرد: بيان اين سخنان از سوي بنده به معناي مخالفت با برگزاري چنين كنگره‌هايي نيست و مسلماً به ارزش آن‌ها واقف هستم، به همين دليل، ‌بنده نيز در كنگره روز جهاني فلسفه شركت‌ كرده‌ و مقاله‌اي ارائه داده‌ام و خوشبختانه يا متأسفانه، تعريف جديدي از فلسفه را مطرح كرده‌ام.

http://www.philosophyday.ir/news.php?id=46

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 15:37  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

بيانيۀ دبيرخانۀ كنگرۀ بين‌المللي روز جهاني فلسفه در پاسخ به تصميم اخير يونسكو
 
 
پايگاه اطلاع‌رساني يونسكو در تاريخ 18/08/89 در خبري به نقل از مدير كل اين سازمان اعلام كرد كه يونسكو تصميم گرفته است از شركت در كنگرۀ روز جهاني فلسفه كه قرار است در روزهاي سي‌ام آبان ماه و اول و دوم آذر ماه هشتاد و نه در تهران برگزار شود، كناره‌گيري كند. مدير كل يونسكو علت اين تصميم را اين قلمداد كرده كه شرايطي كه بتواند برگزاري اين كنفرانس بين‌المللي را تضمين كند احراز نشده است.

آنچه اين تصميم را تعجب‌آور و ناموجه مي‌سازد اين است كه مسئولان برگزاري كنگره در طول دو سال و نيم گذشته كه از موافقت اوليۀ يونسكو با برگزاري كنگره در ايران مي‌گذرد با يونسكو در ارتباط بوده‌اند و همين امر در تاريخ 27/7/89 به امضاي توافق‌نامه‌اي ميان دو طرف در پاريس منجر شده است. در پي امضاي اين توافق‌نامه،‌ خانم آلوارز معاون مدير كل يونسكو نيز در تاريخ 2/8/89 به ايران سفر كرده و ضمن مذاكره با مسئولان ايران از برنامه‌ها و ساز و كارهاي برگزاري كنگره اطلاع حاصل كرده است.

اعلام شتابزدۀ مدير كل،‌ تنها در فاصلۀ كمتر از دوازده روز به برپايي اين كنگره آن هم بدون ذكر دليل روشن تخلف آشكار از تعهد آن سازمان محسوب مي‌شود و توجيه‌پذير نيست.

دبيرخانۀ ‌كنگره ضمن ابراز تأسف از اين شيوۀ تصميم‌گيري، بر عزم خود نسبت به برپايي مراسم روز جهاني فلسفه در ايران در تاريخ‌هاي ياد شده تأكيد مي‌كند و با تأييد مجدد دعوتي كه تاكنون از استادان محترم خارجي و داخلي به عمل آورده فراهم بودن شرايط را براي برگزاري موفقيت‌آميز كنگره اعلام مي‌نمايد و صريحاً اعلام مي‌كند كه تصميم اخير يونسكو، با اصول و اهداف اين سازمان سازگاري ندارد و جمهوري اسلامي ايران حق پيگيري اين امر را براي خود محفوظ مي‌داند.

 

http://www.irip.ir/default.aspx?lang=Fa

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 14:10  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

 فوتبال و سیاست در یوگسلاوی

از سکو ها تا سنگرها

 

حمیدرضا صدر (وکیل دادگستری و پژوهشگر)

 

شاید مقوله پیوند وزرش و سیاست تکراری به نظر می رسید ،اما فوتبال یوسگلاوی دیروز و اسلونیا و کرواسی امروز ورای پیچیدگی های جوامع شرقی پس از فرو پاشی کمونیسم رفت. حضور تماشاگران فوتبال در بطن جنگ های داخلی یوسگلاوی که در 1991 با شعله ور شدن کینه های قومی آغاز شد ، بیش از هر نمونه دیگری چهره ی تیره و سیاه ورزش – و فوتبال – که معمولا در پناه شعارهای ظاهری پنهان می شود را عیان ساخت.

با مرگ مارشال تیتو در مه 1980 ،یوگسلاوی موازی با فرو پاشی کمونیسم ،به چند تکه تقسیم شد و دشمنی های کهن جمهوری های اسلوونیا ، کرواسی، مقدونیه و بوسنی و هرزگوین تازه به استقلال رسیده شعله کشیدند(1). نادیده گرفتن احساسات قومی و ملی در دوران تیتو در عصر نو بدون کمونیسم به ناسیونالیسم غلیظی رسید که با فاشیسم و نازیسم پنج دهه پیش برابری می کرد.

در کینه توزی بی حصر صرب ها در جریان حمله به کروات ها و بوسنیایی ها، بدویتی موج می زد که کینه های «قبیله ای» را به یاد می آورد و ترکیب کوچک شده آن سال ها در میادین فوتبال یوگسلاوی جریان داشت. در گیری طرفداران «ستاره سرخ بلگراد» - صرب ها – و «دیناموزاگراب » - کروات ها – کینه های « قبیل ای» در دیدارهای دو باشگاه را به نمایش گذاشته بود. هولیگانیسم (اوباشی گری) برای یوگسلاوی ها پدیده نویی نبود و آن را می شناختند ، ولی وقتی جنگ در جبهه به قتل عام هزاران نفر انجامید ، یادآوری خشم توجیه شده و خشنونت قانونی میادین فوتبال ، ناگزیر به نظر می رسید.

پیراهن ها و شال گردن های همرنگ تماشاگران فوتبال با جامه های نظامی خاکی عوض شدند و شیپور ها جای خود را به تفنگ و تپانچه دادند و صدای رگبار گلوله ها،غریو شعارهای درون میادین را خاموش کردند. مراسم آیینی که طرفداران دو تیم به صورت گروهی با پوشیدن لباس ها ،  در دست گرفتن پرچم ها و سردادن سرودها در تشویق باشگاه خودی یا حقیر شمردن تیم مقابل، اجرا می کردند .شکل نمادین اعتراض ، شورش و طغیان بودند؛ اما درگیری های فیزیکی و قتل و تجاوز جبهه ، بروز عینی کینه چند صد ساله بشمار می رفتند.جو نا آرام استادیوم های یوگسلاوی ،نشانی از بی قراری جامعه ای در آستانه انفجار بود.

وقایع جاری در دیدارهای فوتبال یوگسلاوی پس از رفتن پدر تیتو ، نوید آینده تلخی را می دادند و آهنگ سرودها و دشنام ها و فضای پر تنش بین طرفداران باشگاه های بلگراد ، زاگرب و اسپلیت از جنگی خبر میداد که گریز ناپذیر بود. درسال 1990  وپیش از آغاز رسمی جنگ بالکان ، مطبوعات بسیاری به این دیگ جوشان اشاره می کردند.

« امروز افراد بسیاری آن چه در یوگسلاوی می گذرد را کتمان می کنند ، ولی ورزش یوگسلاوی و خصوصا فوتبال آن نماینگر تنش جاری است . مقیاس خشونت در میادین فوتبال یوگسلاوی روز به روز بزرگتر می شود و پیش در آمدی بر جنون آشنای کشور های بالکان است که همین روزها از راه خواهد رسید ».

  طرفداران روی سکوهای سربازان بیرحمی شدند که بازی داخل میدان را خودشان ادامه دادند و به دیدگاه های سیاسی شان عینیت بخشیدند. آن چه در یوگسلاوی گذشت ، خاطر نشان ساخت چگونه شعارها و نماد های روی سکوهای استادیوم های فوتبال مقدمهای بر مرگ شدند و آن تهدیدها ، نام ها و نشانه های صرف نبودند.

 

اعلان جنگ در میدان فوتبال

نقش واسطه ای فوتبال یوگسلاوی در ابراز خشنونت از سوی صرب ها حیرت انگیز بود. یکی از معروف ترین چهره های صرب در طول جنگ «ارکان» (2) پیش از آن که در کسوت رهبر جوخه نظامی تایگرز به کشتار کروات ها و بوسنیایی ها بپردازد, پشقراول طرفداران باشگاه ستاره سرخ بلگراد بود و در استادیوم فوتبال چهره آشنایی به شمار می رفت. او اولین کسی بود که از جنگ داخلی حرف زد و اسلحه اش را برداشت و به جبهه رفت. در حقیقت پیش از آنکه ارتش و ژنرال ها اعلام نبرد کنند , طرفداران ستاره سرخ برابر دینامو زاگرب , جنگ را آغاز کرده بودند.

درگیری طرفداران ستاره سرخ که با عنوان «شجاعان» قدرتشان را به رخ می کشیدند و طرفداران دینامو زاگرب سال ها روی سکو جریان داشت و دوربین های تلویزیونی بارها آن را به صورت زنده پخش کرده بودند. نشریه رد استار ریوویو در 1992 طی گزارشی در مورد جنگ صرب ها و کروات ها نوشت :« شجاعان ستاره سرخی پرچم هایشان را روی سکوها گذاشته , تفنگ هایشان را برداشتند و به جبهه رفتند».

کروات های طرفدار دینامو زاگراب نیز کنار تماشاگران اسپلیت زاگرب جوخه های مقاومتی سامان بخشیدند تا در خیابان و میادین شهرهای کرواسی برابر حملات صرب ها مقاومت کنند. طرفداران دیناموزاگرب در زمره اولین کسانی بودند که خود را به مراکز نظامی معرفی کردند, لباس ارتشی پوشیدند و اسلحه به کمر بستند.

درگیری های اولیه بین گروه هایی رخ داد که سال ها در میادین فوتبال به هم ناسزا می گفتد و یکدیگر را تهدید می کردند. اصطلاحات و مکالمات جاری در استادیوم بارها در میادین نبرد به گوش رسیدند و عجیب نبود که اولین بناهای یادبود از دست رفتگان جنگ در استادیوم های فوتبال کراوسی بنا شدند.

کشش های دیرپای ناسیونالیستی قوم های مختلف یوگسلاوی که تا دیروز فقط در میادین فوتبال ابراز می شد, زبانه های جنگ را شعله ورتر ساخت و حداقل در ابتدای جنگ بسیار تعیین کننده بود. فوتبال دلیل جنگ نبود اما پیش درآمدی برای کینه توزی بعدی به شمار می رفت. فوتبال سهل تر و ساده تر فاصله ها را بر می داشت و با همه گروه  های سنی ارتباط برقرار می کرد.

پیشتر هم فوتبال تضاد بین قوم های مختلف در یوگسلاوی را عیان می ساخت. فقط کسی آن را جدی نگرفته بود. شاید ارتباطی که روی سکوها بین طرفداران تیم ها جریان داشت هرج و مرج گونه به نظر می رسید اما در نهایت نوعی انضباط آهنین و هماهنگی درونی بین آن ها را نشان می داد که هر ارتشی آرزویش را داشت. برای صرب ها و کروات های اهل فوتبال که به خشم و کینه خو گرفته بودند و زبان یکدیگر را می فهمیدند نظم بخشیدن به جوخه های جنگی ساده به نظر می رسید.

حدیث تجزیه یوگسلاوی – که روزی روزگاری سرزمینی – بود در تب و تاب ناسیونالیسم آمیخته به قوم گرایی و روند خشونت های ظاهرا کوچک دهه ی 80 آغاز شد و یک دهه بعد به پهنای سرزمینی بزرگ رسید و آن را به گشتزارهای مرگ بدل ساخت.    

 (1): با تقسیم شدن یوگسلاوی به مقدونیه, بوسنی و هرزگوبین , اسلونیا (ثروتمند ترین جمهوری یوگسلاوی و مرکز صرب ها) و کرواسی (دشمن تاریخی صرب ها) , صرب ها به رهبری اسلوبوران میلوسویچ (یک ناسیونالیسن و کمونیست متعصب صرب) در ژوئیه 1991 به کرواسی هجوم بردند و وقتی نیروهای چهارده هزار نفری سازمان ملل در ژانویه 1992 اعلام آتش بس کردند حداقل بیست و پنج هزار نفر کشته شده بودند و سی درصد سرزمین کرواسی در اختیار صرب ها قرار داشت. صرب ها در 1992 به بوسنی و هرزگوبین نیز حمله ور شدند تا صربستان بزرگ را شکل دهند. با حمله صرب ها به روستاهای بوسنی که با ویرانی و قتل و تجاوز همراه بود تا فوریه 1994 حداقل دویست هزار بوسنیایی قتل عام شدند که هشتاد و پنج درصد آن ها افراد غیرنظامی بودند. به جای ماندن چهار میلیون آواره , ابعاد گسترده این جنگ را نشان می داد.

(2): ارکان فرمانده معروف ارتش صرب که در ژانویه 2000 در هتلی توسط مخالفانش ترور شد.

 

 http://www.nationalism.blogfa.com/post-24.aspx

منبع: کتاب روزی روزگاری فوتبال

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 13:14  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

فوتبال و ناسيوناليسم

 

             دکتر رضا جلا لي

 

آيا ميان فوتبال و ناسيونالسيم (به عنوان يک پديده سياسي) ارتباطي وجود دارد؟


بايد گفت از آنجايي که فوتبال نقش گسترده اي ميان توده مردم دارد، در بطن خود بالقوه اين قدرت را داراست که به عنوان يک عامل وحدت بخش سياسي در داخل کشور از سوي سياستمداران مورد توجه قرار گيرد.  
يکي از اهداف سياسي دولت ها در بکارگيري گماشتگان خود در فوتبال متحد ساختن قوميت ها و ايجاد يک حس ناسيوناليستي واحد است.
در اين راستا مي توان به کشورهايي چون شوروي سابق و يوگسلا وي سابق اشاره کرد که علي رغم اين که سرانجام مضمحل شدند لکن همواره از فوتبال به عنوان عاملي در مقابل از هم پاشيدگي کشور استفاده مي کردند. شوروي سابق حتي علي رغم فروپاشي سعي کرد در المپيک بارسلون 1992 با گردهم آوردن ورزشکاران و فوتباليست هاي جمهوريهاي مستقل مشترک المنافع و تحت لواي پرچم المپيک اتحاد اقتصادي - سياسي اين جمهوري ها را با روسيه که هسته مرکزي آنها را تشکيل مي داد نشان دهد.
توجه به اين نکته که هنگامي که يک کشور در ميادين بين المللي به قهرماني دست مي يابد سرود ملي آن کشور پخش مي شود و پرچم آن کشور به اهتزاز در ميآيد، بيانگر نقش و تاثيري است که فوتبال مي تواند در اتحاد و وفاق ملي داشته باشد.
پيروزي آلمان در مسابقات جام جهاني 1990 به عقيده بسياري از تحليل گران سياسي به جهت برانگيختن احساسات ناسيوناليستي يکي از عوامل تسريع وحدت دو آلمان بود.
همچنين راهيابي ايران به جام جهاني فرانسه در سال 1997 و پيروزي ايران بر آمريکا در جريان اين دوره از رقابت ها که باعث ايجاد موجي شديد و بي سابقه از همبستگي ملي در ايران و همچنين ميان ايرانيان خارج از کشور شد را مي توان نمونه اي ملموستر از تاثير فوتبال در برانگيختن احساسات  ناسيوناليستي در ميان توده مردم دانست همان طور که مي دانيم پس از پيروزي ايران بر استراليا و آمريکا هجوم مردم به خيابان ها و معابر و برگزاري جشن شادي و پايکوبي به حدي بود که بسياري از مفسرين، صحنه مشابه آن را تنها در جريان پيروزي انقلا ب در بهمن 57 توصيف کردند.
و متقابلا  ناکامي تيم ملي فوتبال ايران در بازي هاي ايران و مکزيک  و ايران و پرتغال در دهه سوم خرداد ماه سال 85 در جام جهاني 2006 آلمان موجبات فلا کت و بدبختي هاي زيادي را براي فوتبال ايران بوجود آورد.

 

http://www.mardomsalari.com/template1/News.aspx?NID=8006

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 12:34  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

قومیت‌گرایی در فوتبال؛ فرصت یا تهدید؟


                                  احمد صداقت، روزنامه نیم‌نما

 


سرانجام پس از هیاهوهای بسیار،  تراکتورسازی دو بر یک از پرسپولیس شکست خورد. (لینک) این شکست لاجرم دل برخی را سرد و دل برخی دیگر را خنک کرده‌است! اما تیم تراکتورسازی، بیش از آنکه نماینده کارکنان یک کارخانه باشد، به نماینده یک هویت قومی-زبانی بدل شده‌است. این تیم حتی دیگر نماینده ورزشی یک شهر هم محسوب نمی‌شود بلکه از نظر حامیانش، طرفداران این تیم همه ترک زبانهای کشور هستند. (لینک) پرسش اصلی اینجاست که آیا این اتفاق برای ورزش کشور و از آن مهمتر برای همزیستی ایرانیان در کنار یکدیگر مثبت است یا منفی؟

  • اقوام ایرانی، اختلافاتی با یکدیگر دارند که اغلب به صورت کلیشه‌سازیهای قومیتی بروز می‌کند. اینکه اهالی فلان جا فلان خصلت (عموما بد) را دارند، در سراسر ادبیات فولکلوریک ما دیده می‌شود. این اختلافات هویتی عموما ناشی از جدا بودن اقوام از یکدیگر است. حال آنکه اگر فرصتی برای آشنایی بیشتر فراهم شود، عموما درک خواهند کرد که در هر جماعتی، انواعی از صفات وجود دارد و اطلاق یک صفت به همه افراد آن جمع، کاری عبث و بی فایده‌است. از این رو، اگر این اختلافات، به جای توهین و تحقیر و تهدید به جدایی طلبی‌، در عرصه‌های فرهنگی و ورزشی بروز پیدا کند، می‌تواند در درازمدت به شناخت بیشتر اقوام از یکدیگر و دوستی آنها منجر شود. مثلا در صحنه جهانی، اینکه برزیل تیم فوتبال کشورهای دیگر را شکست بدهد و قهرمان بشود، منجر به دشمنی آن کشورها با مردم برزیل نمی‌شود، بلکه اتفاقا برعکس زمینه علاقه آنان به برزیلی‌ها را فراهم می‌کند.
  • اگر تیم‌های فوتبال واجد هویت‌های خاص باشند، ممکن است این امر به بروز صحنه‌های ناگوار و زننده در استادیوم‌های ورزشی منجر شود و عبارات سخیفی را که اقوام ایرانی در خفا نسبت به یکدیگر به کار می‌برند، به عرصه عمومی بکشاند. به نظر من نباید از این امر ترسید زیرا چنین پیشامدهایی می‌تواند برای همیشه این نگاه زشت و ویرانگر قومیتی را از فرهنگ ما حذف کند. مردم تا زمانی که در گوش یکدیگر، جوکهای قومیتی می‌گویند، از زشتی این کار آگاه نیستند اما اگر این پرده بیفتد و مساله به عرصه عمومی‌کشیده شود، به نظر من شوکی ایجاد می‌کند که لازمه تفکر و تحول فرهنگی خواهد بود.
  • یک مانع جدی آن است که ساختار فوتبال کشور ما، سیاست زده، فاسد و ناعادلانه است. اگر رقابت تیم‌های ورزشی، رقابت هویت‌های قومی‌تلقی شود، حتی یک خطا در داوری می‌تواند به فاجعه ملی منجر شود، چه رسد به اینکه حکومت عمدا بخواهد در نتایج بازیها دخالت کند. از این رو پیش نیاز چنین حرکتهایی، فسادزدایی از ورزش است.
  • مشکل دیگر در ورزش ایران، سپردن تیم‌ها به دست کارخانه‌ها و سازمان‌هاست. حتی تیم‌هایی مثل استقلال و پرسپولیس که وابستگی کارخانه‌ای ندارند، عملا بودجه خود را نه از هواداران که از ردیف‌های دولتی تامین می‌کنند. این امر به حس بی‌عدالتی دامن می‌زند و اگر مسابقات فوتبال، واجد عناصر قومیتی باشند، ممکن است به بحران‌هایی منجر شود. باید تدبیری اندیشید که باشگاهها به لحاظ مالی مستقلا اداره شوند یا رابطه‌ی بین کمک مالی دولت به باشگاهها، شفاف و با کمک مالی هوادارانشان متناسب باشد. مثلا می‌توان فرض کرد که کمک دولت به هر باشگاه با میزان مالیاتی که از محل فروش بلیط بازیهای یک تیم به دولت پرداخت می‌شود نسبت معینی داشته باشد.
  • ...

به هر روی، پیشامدهای اخیر مرتبط با تیم تراکتورسازی، نشان از انرژی فروخفته عظیمی دارد که می تواند به چشم تهدید یا فرصت نگریسته شود؛ از یک منظر، منبعی برای پیشرفت فوتبال و همزیستی مسالمت‌آمیز باشد و از منظر دیگر به ویرانی و تشدید مخاصمات قومی-فرهنگی بینجامد.

 

http://nimnama.org/index.php?option=com_content&view=article&id=363:1388-08-04-23-32-29&catid=71:-132-5-&Itemid=25

 


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 11:10  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

کارل پوپر و نظریۀ دموکراسی

 

                        نویسنده :     John Mattausch                       

                مترجم : علیرضا نصیرزاده بکرآباد – 81

               منبع : دایرة المعارف دموکراسی

 

فیلسوف علم بریتانیا ، کارل ریموند پوپر (1902-1994) به نظریۀ دموکراسی کمک های مؤثری کرده است . کل آثارش حاکی از این عقیده است که حقیقت و آزادی ملازم هم اند و باید از خطرات استبداد ، محافظت شوند .

او متولد  وین اتریش است . هنگامی که از سرزمین مادریش  به خاطر تهاجم نازی ها فرار کرد ، کار دانشیاری را در کالج کنتربری نیوزلند بر عهده گرفت . به محض شنیدن تجاوز هیتلر به اتریش ، تصمیم به نوشتن کتاب « جامعه باز و دشمنان آن » کرد که تحلیلش از استبداد سیاسی و علیه آن است .

این کتاب معروف ، نقد عالمانه از دشمنان آزادی دموکراتیک ، به کار قبلی پوپر در فلسفه علم نزدیک شد . پوپر ، در اواخر جنگ جهانی دوم به انگلستان رفت وتا زمان باز نشستگی اش ( در سال 1969)  در مدرسه اقتصادی لندن تدریس کرد . او در سال 1965 ملقب به سر ( یا شوالیه ) شد .

 از دو جریان روشنفکری غالب یعنی پوزیتویسم منطقی و فلسفه زبان جدا شد ودر صدد تفکیک علم از شبه علم ، به وسیله دفاع از یک متدولوژی  «عقل گرایی انتقادی » بر آمد.

محور اصلی متدولوژی پوپر ، رد استقراء گرایی است که به جای آن از اصل ابطال استفاده می کند. این که مسأله استقراء ، ادعای علم راکه بر روی یک پایه محکم تجربی استوار است ، زیر سؤال می برد ؛ نخستین بار توسط فیلسوف قرن هیجدهم – دیوید هیوم – مطرح شد . مسأله به آسانی قابل فهم است : ما نمی توانیم از اینکه چگونه بارها و به دفعات زیاد در گذشته ، شاهد یک حادثه یا رویداد بوده ایم ، نتیجه بگیریم که در آینده هم آن رویدادباید با همان شیوه و فرآیند اتفاق بیفتد . ازمثال خود پوپر استفاده می کنیم : علی رغم اینکه ما قوهای سفید زیادی دیده ایم ، نمی توانیم بر اساس این تجربه ادعا کنیم که همه قوها سفیدند . راه حل پوپر برای این مسأله اساسی با تمام ساده اش ، برجسته و زیرکانه است . با اینکه هیچ میزانی از مدرک و شاهد ، قطعاً نمی تواند یک ادعا را اثبات کند ، پوپر استدلال کرد که تنها یک مورد نقض از مدرک و شاهد می تواند آن ادعا را ابطال کند ( مشاهدۀ تنها یک قوی سیاه یقیناً اثبات می کند که همۀ قوها سفید نیستند ) . ابطال پذیری ، بیش از اثبات پذیری برای علم یک پایۀ محکم فراهم  می آورد. پوپر ، علم را به عنوان یک سری از حدسها یا احتمالات می دید که    راه ، نسبت به ابطال آنها در آینده باز است . ترقی و پیشرفت یقیناً با کشف آنچه که صحیح نیست ، به دست آمده است .علم به عنوان حدس هایی که رویشان به تکذیب و ابطال باز است ، از  حوزه هایی که ادعای علمی دارند تفکیک شده است . اگر چه در نظر پوپر ، بیشتر نظریۀ سیاسی مارکسیست ، نه ضرورتاً کارخود مارکس ، نمی تواند به عنوان یک علم حقیقی لحاظ شود ؛ چرا که نمی تواند به وسیلۀ شهود تجربی یا عینی ابطال شود . نیمۀ دیگر نقد پوپر از مارکسیسم ، به وضوح با ناامیدی اش از نهضت چپ اتریش در سالها ی قبل از جنگ جهانی دوم ایجاد شد که شامل دو استدلال مهم می شود :

اولاً برای اینکه ما نمی توانیم آنچه را که شناخت علمی آیندۀ ما خواهد بود ، پیش بینی کنیم ( اگر می توانستیم ، تا به حال آن را شناخته بودیم ) ، ما نمی توانیم آیندۀ تاریخ را پیش بینی نمائیم .

و دوماً ، تاریخ به صورت مجموعه ای ازدر  اتفاقات تبلور می یابد، پس در آنجا قوانین واقعی تحول تاریخی – اجتماعی وجود ندارد و هر نظریۀ سیاسی که بر اساس قوانین متغیر تاریخی است ، بنابر باید اشتباه و خطا باشد .

مخالفت پوپر با مفهوم قوانین ضروری تاریخ – مکتب فکری ای که او آن را

« فلسفۀ اصالت تاریخ » نامید – به وسیلۀ نظریاتش  در باب طبیعت موجودات انسانی ، مورد حمایت قرار گرفت . او انسانها را به عنوان حل کنند گان مسائل  می نگریست و تحول اجتماعی را به گونه ای می دید که از این تمایل انسانی متأثر می گردد . و لیکن ، تلاش های مداوم برای حل کردن مسائل ، موجب نتایج ناخواسته و پیش بینی نشده ای می شود که ما را با فرصت های جدید و مسائل پیش بینی نشده مواجه می سازد.

 

«جامعۀ باز » ، تصور پوپر از جامعه ای است که باید به شکلی سازمان یافته   باشد که ازآزادی فردی محافظت کند . چنین جامعه ای باید یک دموکراسی کثرت گرا باشد که در آنجا انتقاد می تواند به طور آزادانه ، با امید به اینکه کاملاً مؤثر خواهد بود ، ادا شود .

سیاستمداران باید نسبت به نتایج ناخواستۀ سیاستها و بر نامه هایشان آگاه باشند و باید نسبت به اصلاح یا ترک آن دسته از عملکردهای سیاسی که حوادث ، انتظار وقوعشان را باطل می کند ، آماده باشند ؛ خط مشی سیاسی نبایست معطوف به حداکثر کردن خوشی و شادی باشد که به دست آوردنش مشکل است ، بلکه باید معطوف به کاستن ازرنج و سختی قابل اجتناب باشد. خط مشی سیاسی باید در مقیاس کوچک صورت بندی شود ، به روشنی مراحلی را بیان کند که مقدمات قابل ابطال آن بتواند مورد آزمون واقع شوند .

در مقابل ، بهترین نمونه برای « جامعۀ بسته » حکومت استالین است که در آنجا مأموران دولتی در این شناخت راسخ اند که وضعیت سیاسی شان اساساً درست و مطمئن است که آنها می توانند قوانین تحول اجتماعی را تشخیص دهند ، آنها به هیچ انتقادی از سیاست ها یشان تن در نمی دهند ؛ چرا که برخطا بودن حکومتشان هرگز نمی تواند اثبات شود ، آنها اظهار می کنند که انتقاد بعضاً    می تواند مخرب باشد ، ولی بعضاً برای تنبیه وآگاهی لازم است .

به نظر پوپر ، دموکراسی برتر است نه به این علت که اکثریت قادرند حکومت کنند ، بلکه بدین سبب که در یک دموکراسی این امکان هست که از دست حاکمان فاقد صلاحیت و بد خلاص شویم . این حکم به پوپر کمک کرد تا پارادوکس یا تناقض حاکمیت را رفع کند ، پارادوکس مزبور در فرض جامعۀ دموکراتیکی که در آنجا اکثریت ، حکومت یک دیکتاتور را انتخاب می کنند ، مطرح شد . به نظر پوپر ، اگر حاکمیت آزادی از هر ناحیه ای مورد تهدید واقع شود ، شهروند حق دارد و مؤظف است مقاومت کند و نهادهای دموکراتیکی را که به عنوان یک سد  در برابر استبدادند ، مورد محافظت قرار دهد .

هم چنین اگر آزادی افراد ،به وسیلۀ نظام اقتصادی تهدید شود ،حکومت باید مداخله کند . پوپر تأکید کرد که لازم است آزادی و هم چنین آمادگی و توانایی افراد  برای اظهار انتقادهای مؤثر مورد محافظت و حمایت قرار گیرد .

قدرت نوشته های پوپر در زمینۀ نظریۀ دموکراسی ، از پایۀ فلسفی واحدشان و از روشنی ، سازگاری منطقی و از ظرافت و زیبائی ایده هایش ناشی می شود .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 13:58  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

اهميت شناخت دموكراسي

 

                                            علیرضا نصیرزاده بکرآباد - 83                       

 

دموكراسي از جمله موضوعاتي است كه امروزه چه در حوزه هاي فكري و نظري ، و چه در حوزه هاي سياسي و اجتماعي ، بسيار مورد بحث و مناقشه است . اهميت آن ، امروزه آن قدر زياد است كه مي بينيم عده اي براي ايجاد آن يا براي دفاع از آن ، به كشورهاي ديگرحمله مي كنند . يا اينكه مي بينيم نام دموكراسي آن قدر محبوبيت دارد كه همۀ گروهها و احزاب ، بلاخره ، در كنار نام خود ، نام دموكراسي را هم مي آورند . براي نمونه ، ليبرال دموكراسي ، سوسيال دموكراسي، دموكراسي ديني (يا مردم سالاري ديني ) و يا دموكراسي مسيحي و غيره ، از اين قرارند . بنابراين، اگر خوب توجه كنيم ؛ شناخت چنين امر مهمي ، بايد از اهميت و اولويت خاصي برخوردار باشد . علي الخصوص ، وقتي كه مي بينيم در كشورمان ، تلاش براي رسيدن به يك جامعه يا حكومت دموكراتيك ، از سابقۀ يك صد ساله برخوردار است . چرا كه انقلاب مشروطه را مي توان نخستين گام بسيار مهم براي تحقق يك حكومت قانون يا يك چارچوب حقوقي ، قانوني و نهادي دانست كه مي خواست جلوي حكـومت خودسرانۀ فردي يا گروهي را بگيرد. البته ، با اينكه اين حركت چندان موفق نشد ، اما هم چنان تلاش براي رسيدن به يك جامعه يا حكومت دموكراتيك ، به صورت   جدي تر از قبل ، مطرح است .

علي الخصوص كه مي بينيم امروزه ، علاوه بر شرايط داخلي تحقق دموكراسي  دريك كشور، عوامل و شرايط منطقه اي و بين المللي هم با كمك تكنولوژي هاي ارتباطي و با استفاده از قدرت و نفوذ اتحاديه ها و سازمانهاي بين المللي ،فعال تر شده اند .

در اين ميان ، به نظر مي رسد كه همواره توضيح و تبيين تئوريك و نظري دموكراسي ، قبل از تحقق و اجراي آن ، يا حتي در حين گذار به دموكراسي ، از ضروريات امر مي باشد .  چنان كه، يــكي از مترجـمان خوب در حوزۀ فلسفۀ سياسي ، گفته : گمان نمي كنم كسي ترديدي در اين داشته باشد كه ما در مسير گذار به دمــوكراسي هستيم و هر چه ماهيت دموكراسي بر ما آشكارتر شود گـذار ما از اين مسيـر صعب العبــور بـا چشمان بـازتر ، انـتخابهاي بهتر ، و سهــولت بيشتر همراه خواهد بود (ريچارد رورتي ، اولويت دموكراسي بر فلسفه، ترجمۀ خشايارديهيمي ).

از ايــن رو ، بــه نظر مي رسد كه قبل از دموكراسي خواهي ، لازم است ابــتدا مباني و اصول دمـوكراسي ، علي الخصوص شرايط عيني و ذهني شكل گيري آن در غرب ،از طرف  روشنفکران و تئوریسین های جریانها و جنبش های دموکراتیک به خوبي فهميده و سنجيده شود . در همين راستا ، من هم به عنوان یک پژوهشگر در حوزۀ دموکراسی ،سعي خواهم کرد ازطریق مقالات،  یادداشت ها،ترجمه هاو نقدها ؛ به اين موضوع مهم بپردازم.    

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 10:53  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  | 

 

دموکراسی در اندیشه سیاسی کارل پوپر

 

                                          علیرضا نصیرزاده بکرآباد

 

  پوپر ، زندگی را یک جریان حل مسأله می داند ؛ از حل مسأله ای به مسأله دیگر می رسیم و مسایل در زندگی هیچ وقت تمام نمی شود . بر همین اساس ، در حوزه کیهان شناسی   یا هستی شناسی ، به یک جهان باز، در حوزه معرفت شناسی به یک « شکاکیت پویا » ، در سطح جامعه یا اجتماع ، به یک « جامعه باز » ، و در حوزه تاریخ به یک « آینده باز » قایل است . حتی روش شناسی مورد نظر پوپر ، چه در سطح نظری یعنی علم و فلسفه ، و چه درسطح عملی یعنی اجتماع و سیاست ، متناسب با تغییر و تحول و سیلان است .

 درسطح نظری ، روش آزمون و خطا و مراحل چهارگانه روش علمی ( 1- مسأله 2- ارایه نظریه  یا راه حل 3- حذف خطاهای راه حل 4- مسأله جدید ) ، ودر سطح عملی ، مهندسی جزء به جزء یا روش اصلاحی متناسب با جهان و جامعه همیشه در حال تغییر وتحول هستند . براین اساس ، پوپر برای مدیریت یک جامعه همیشه در حال تغییر و تحول یا همان جامعه باز ، حکومت دموکراتیک را ارایه می دهد . به نظر او ،

دموکراسی مجموعه ای از نهادهای حقوقی و قانونی است که به شهروندان اجازه می دهد در صورت لزوم ، حاکمان را با روش های مسالمت آمیز هم چون انتخابات و بدون خشونت و خونریزی عوض کنند.

 به نظر پوپر ، دموکراسی یک شیوه عقلانی و علمی برای اداره جامعه است . ایشان ، دموکراسی را فقط یک اسم و واژه می داند که برای اختصار گویی برای راه حل مسأله اصلی فلسفه سیاسی انتخاب شده است . به نظر او ، مسأله اصلی  فلسفه سیاسی  این است که چگونه می توانیم  از دیکتاتوری جلوگیری کنیم ؟ بنابراین دموکراسی را مجموعه ای از نهادها ی حقوقی و قانونی یا ، به عبارت دیگر ،ابزار و وسیله ای برای جلوگیری از دیکتاتوری می داند .

 دموکرسی مورد نظر پوپر ، اصلاًًًَ حکومت مستقیم مردم نیست ، بلکه یک حکومت انتخابی و نمایندگی است . حتی ، به نظر او ، دموکراسی هیچ وقت حکومت مردم نبوده و نیست ، بلکه داوری یا قضاوت عامه است . ایشان ، بهترین شکل دموکراسی را نظام دو حزبی می داند که در آن تشکیل یک دولت اکثریت وتعویض آن راحت تر است ، ودر مقابل ، در نظام های کرسی به نسبت آراء ، تعدد احزاب باعث می شود که تشکیل دولت سخت تر شود و نهایت یک دولت اءتلافی و یا یک دولت اقلیت بر سر کار می آید که پاسخ گو نخواهد بود و تعویض آن مشکل خواهد بود.

حکومت دموکراتیک پوپر ، در حوزه سیاسی یک حکومت حمایتگر وبا برخی نقش های پدرسالارانه ، و هم چنین در حوزه های اقتصادی و فرهنگی نیز دارای نقش های مداخله گرایانه است . به نظر پوپر ، حکومت دموکراتیک ، پیش شرط نهادی آزادی سیاسی ، و آزادی سیاسی هم پیش شرط آزادی اندیشه و انتقاد ، و اینها هم زمینه رشد جامعه ، علم وفلسفه وعقل می باشد.

 به نظر پوپر ، حکومت دموکراتیک آن قدر اهمیت و اولویت دارد که بخاطر ایجاد آن می توان به طور استثنایی از روش های انقلابی و رادیکال نیز استفاده کرد . به نظر ایشان ، دموکراسی از نظریه های فلسفی همواره صادق و بنیادین به شمار می رود که می توان با استفاده ازاستدلال های نادرست فلسفی از آن دفاع کرد . بر این اساس ، برای حفظ دموکراسی ها توصیه می کند که می توان در برابر دشمنان قسم خورده آن ازروش های حذفی و خشونت بار استفاده کرد .

 


برچسب‌ها: كارل پوپر, دموكراسي, حكومت دموكراتيك, عليرضا نصيرزاده بكرآباد, فلسفه
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 10:45  توسط علیرضا نصیرزاده بکرآباد  |